او سکوت اختیار کرد چراکه چهره اش گویا تر از هر فریادی بود...
قهرمان اکبر آزادیت مبارک...
او سکوت اختیار کرد چراکه چهره اش گویا تر از هر فریادی بود...
قهرمان اکبر آزادیت مبارک...

ما در كتاب تو مي شكوفيم
در دفاع از لبخند تو
كه يقين است و باور است....
آنها آمده بودند كه بزنند، حتي سيمين بهبهاني را...و زدند
آنها آمده بودند كه فحشهاي ركيك به نواميس! مردم بدهند...و دادند
آيا آنها تربيت شده زنان جامعه ما بودند؟ ... اگر اينچنين است پس واي برما...
سيمين بهبهاني عزيز من شرمندهام...
سيمين بهبهاني عزيز من شرمندهام...
پنج روز از سخنرانی علی افشاری و اکبر عطری در سنای آمریکا می گذرد.درحالیکه عموم سیاسیون نسبت به این عمل سکوت کرده اند اما بعضی از دوستان در وبلاگهایشان بسیار ناجوانمردانه درباره افشاری و عطری قضاوت کردند. من هم می توانم مثل این دوستان از دور نگاه کنم و بگویم که هیچوقت حاضر نیستم چنین کاری بکنم.من هم می توانم بگویم و البته می گویم که برایم قابل قبول نیست که دست به دامن آمریکا بشوم. اما مطمئنا من تفاوت زیادی با افشاری و عطری دارم. من نه معنای انفرادی را می دانم و نه تا کنون یک روز زندانی بودم. من فشار روحی نمی دانم یعنی چی. من هیچوقت تهدید نشدم، تعلیق نشدم، من را کسی وادار به شکستن نکرد و از همه مهم تر من مشخصا هزینه پیشرفت دیگران نشدم.
من الان دغدغه ام این نیست که چرا افشاری سنای آمریکا را انتخاب کرد و در آن جلسه چه گفت. دغدغه و سئوال من که فکر می کنم پیش از محاکمه این دو نفر لازم است به آن پاسخ بدهیم این است که چرا افشاری و عطری تمام درهای روبروی خود را بسته دیدند و به این مقصد رسیدند؟ البته پاسخ این سئوال را همه میدانیم. جالب این جاست که فاطمه حقیقت جو هم اگر از تهران تهدید به اخراج از تشکیلات سیاسی که در آن عضویت دارد نمی شد اکنون ما باید سه نفر را محاکمه می کردیم. افشاری و عطری و حتی حقیقت جو ثمره اصلاحاتی بودند که در میانه راه عقیم ماند و به فرزندان صادق خودش پشت کرد. اصلاحاتی که به جای تکریم زندانیان خودش آنها را به اصلی ترین منتقدان خود تبدیل کرد. به گنجی نگاه کنید و همین طور به عبدی و صدها دانشجویی که جرمشان حمایت از اصلاحات بود و عجبا که اصلاحات هیچگاه از آنها حمایت نکرد. اصلاحات فرزندان سرخورده زیادی را به دامن جامعه تحویل داد و قاعدتا آنکه بیشتر هزینه داد سرخورده تر نشان داد.
بر افشاری و عطری خرده نگیرید، چرا که حضور در موقعیت برابر با آنان است که حق قضاوت به ما می دهد. اگر علی لاریجانی اکنون از اقدام افشاری و عطری ابراز تعجب می کند ما چنین حقی را نیز نداریم.همانطور که در صورت رفتن پرونده ایران به شورای امنیت لاریجانی حق متعجب شدن ندارد.
به عوض تخطئه افشاری و عطری بیایید یکبار برای همیشه صداقت اصلاحی پیشه کنیم .
خبرهاي خوبي از پرونده هستهاي به گوش نمي رسه. مثل اينكه حس تعليق آخر سال همه چي رو توي خودش هضم كرده. بازم خريد آخر سال به اصلي ترين ذهنيت همه تبديل شده و اصلا ديگه حتي اخبار هستهاي دنبال نمي شن كه ببينيم آقايون ديپلمات ما چه بروبيايي به اروپا و روسيه دارند. ظاهرا ديگه كارمون از مرواريد غلتان و آب نبات قيچي هم گذشته!...واي به حالمون.
امروز اتفاقي از كوچه "شهيد رجب بيگي" در تقاطع وليعصر و جمهوري رد شدم. يادم اومد آخرين باري كه از اين كوچه رد شدم قريب به چهار سال قبل بود. روزهايي كه هنوز ساختمان قديمي دفتر تحكيم وحدت هر روز ميزبان دانشجوياني
بود كه در انجمنهاي اسلامي مشق دموكراسي ميكردند. چقدر جالب بود كه عبور سرزده من از كوچه تحكيم مصادف شد با روزي كه مطلب ويژه نامه نوروز روزنامه اعتماد ملي درباره جنبش دانشجويي همراه من بود. مطلبي كه نوشتنش وقت زيادي از من گرفت. مطلبي كه پس از نوشتن هر صفحهاش به فكر روزهاي گذشته جريان دانشجويي ميافتادم و افسوس ميخوردم از وضعيتي كه اكنون گريبانگير اين جريان شده است. يك سئوال در طول نوشتن مطلب ذهن من رو قلقلك ميداد. سئوالي كه جاي پرسيدنش روي برگههاي كاغذي نبود. دوست دارم بدونم كه بچههاي تحكيم پس از 4 سال انتقاد بهجا و درست از اصلاح طلبان آيا اكنون حاضرند از عملكرد خودشون انتقاد كنند؟ صد البته كه خودم هم براي پاسخ به اين سئوال ، همراه دوستان ديروزي خود هستم. اما نميدونم آيا ظرفيت داريم كه رك و راست به اشتباههاي خودمون اعتراف كنيم و آونوقت پشت ديوارهاي شيشهاي دوره جديدي رو آغاز كنيم؟ آيا حاضريم نقاب توهم رو از روي صورتمون كنار بزنيم و جايگاه واقعي خودمون رو توي جامعه ببينيم؟ به تمام دوستان ديروزي و امروزي خودم ميگم كه پايبندي به اصول دموكراتيك براي همه سخته! پس مواظب باشيم كه ديگران از ما سبقت نگيرن.
اول: از همه دوستاني كه ورود بنده رو به دنياي مجازي تبريك گفته بودند تشكر ميكنم.
دوم: امروز صبح از خواندن سرمقاله زيباي محمد قوچاني در روزنامه شرق لذت بردم. ياد روزهايي افتادم كه با چه شور و شوقي روزنامه شرق رو ميخريدم و توي هر شمارهاش حداقل دو مطلب خواندني و قشنگ پيدا ميكردم. يادش بخير! بعضي روزها آنقدر مطالب خواندني توي روزنامه زياد بود كه شبها شرق به دست خوابم ميبرد. اما انتخابات رياستجمهوري نهم شرق دوست داشتني من رو متحول كرد.ديگه مدتي است كه به جاي اسامي آشنايي كه زماني رغبت خواندن به انسان ميبخشيد بايد بعضي روزها چشمهامون رو به رويت سرمقاله حسن غفوري فرد يا حسين بيادي روشن كنيم و بقيه روزها منتظر باشيم تا حداقل هفتهاي يكبار يك مطلب چشممون رو بگيره و لحظات بيشتري رو با دوست مكتوب خودمون سر كنيم.نمي دونم شايد سياستگذاران شرق توجييه كنند كه اين روزنامه قصد داره به اصل اطلاع رساني آزاد يا چيزي شبيه اين پايبند باشد.اما مگر یک سرمقاله،هویت و نماد یک روزنامه نیست؟
اطلاع رسانی آزاد،یک حقیقت دوست داشتنی است اما تفاوت زیادی با تریبون آزاد دارد.
براي تهيه گزارش از سميناري با سخنراني خشايار ديهيمي ، بابك احمدي و آزاد ارمكي به دانشگاه تهران رفته بودم. جايگاه "آزادي و عدالت" در ايران موضوعي بود كه سخنرانان هريك از منظري خاص به تبيين آن پرداختند. اما نقطه اوج سمينار وقتي بود كه بابك احمدي به عنوان يك نيروي چپ ، آزادي را پيش زمينه تحقق عدالت دانست و به اين ترتيب آب پاكي را روي دست چپهايي ريخت كه اين روزها به اسم دفاع از چپ ، شبح " لنين و استالين" را از بايگاني تاريخ بيرون كشيده اند. جالبه كه در همين سمينارهم سروكله يكي از همين چپهاي كاريكاتوري پيدا شد. وقتي خشايار ديهيمي از ليبراليسم دفاع كرد و جفايي كه در ايران بر ليبراليسم رفته است را تحفه چپهاي ايراني دانست ، دوست چپ ما با لحني مدعيانه گفت:" وقتي شكم مردم گرسنه است آزادي معنايي ندارد." اما دوست داشتم وقتي بابك احمدي آزادي را مقدمه عدالت دانست چهره اين دوست را ميديدم.
براي خواندن گزارش من ازمراسم اينجا را ببينيد!
قريب به پنج سال قبل "روزمزه گي ها" متولد شد. در فضايي متفاوت و درجمعي دوستانه كه از دانشگاههاي مختلف در "كانون اميد" جمع ميشديم تا در سايه نااميدي از آيندهاي دور، اعتقاد به اميد را براي آينده نزديك خويش زنده نگهداريم.از اين رو در فضاي مجازي با عنوان "ستون كاغذي " هريك صفحهاي داشتيم تا از اميدها و نااميديها براي خود و ديگران بگوييم. ستون كاغذي همچنان پابرجاست، اما مدتها است كه ديگر از روزمزه گيهايم در آن ننوشتم، چرا كه ديگر روزمزه گيهايم در گوش هماني كه به روزهايم طعم و طراوت ميبخشيد زمزمه ميشود. اما باز هم دوست دارم از روزمزه گيهايم بنويسم. در فضايي متفاوت از قبل و در روزگاري متفاوت تر از قبل از روزهايي خواهم نوشت كه با طعم شيرين يك آب نبات پرتغالي به بستر خواهم رفت تا روزهايي كه طعم تلخ بادام آن را تامدتها در گلويم حس خواهم كرد.