تبليغاتX
روزمزه گی ها

دوست بسيار عزيزم، سميه توحيدلو در وبلاگ خود سئوالاتي را طرح كرده و اين حقير را نيز به پاسخ گويي طلبيده است. نوشته سميه بهانه اي شد تا بازهم ذهن را مشغول سازم و به اطراف خود نگاهي اندازم. وقتي پرسش هاي سميه را خواندم، بي اختيار به ياد روزهاي پرشور گذشته اي نه چندان دور افتادم. مي دانم سميه عزيز! هنوز يادم نرفته آن شور و شوق ها. يادت مي آيد ساختمان قديمي كوچه رجب بيگي و مراسم هايش؟ نمي داني چقدر دلم هواي كلاس هاي فلسفه و جامعه شناسي صبح هاي جمعه را كرده است. سيمه جان يادت است دكور زيبا و مسحور كننده اي كه شما در بزرگداشت چهلمين روز فاجعه كوي دانشگاه تهران در اردوي دانشگاه صنعتي اصفهان برپا كرديد و اشكهاي ما را جاری؟ هنوز وقتي به آن عكس ها و ده ها عكسي كه خود آن روزها گرفتم مي نگرم، دلم هري مي ريزد، دلم مي گيرد. مي خواهم دعوتت را اجابت كنم و چند سطري بنويسم اما خاطرات گذشته مگر امان مي دهد. نمي دانم! مدتي است كه ديگر عهد بسته ام كه بر گذشته افسوس نخورم و اكنون اگرچه سئوالات تو بي اختيار مرا به آن روزها بازگرداند، اما درحال و هواي آن هم نمي مانم. باشد رفيق! اجابت مي كنم و چندسطري مي نويسم اگر به كار آيد و لازم.

***

در سالهاي اخير هرگاه از تحليل جامعه شناختي تصميم گيري هاي سياسي مردم ايران صحبت مي شود، جمله اي در ذهنم نقش مي بندد كه استاد تقي آزاد ارمكي، 3 سال قبل در دانشگاه تهران و در سميناري بر زبان آورد. آزاد ارمكي آن روز مردم ايران را انسان هايي خشمگين و هراسان تصوير كرد كه با خشم به اطراف مي نگرند و تنها مترصد فرصتي براي ضربه زدن به يكديگر هستند. استاد آن روز هشدار داد و نشانه هاي اين رفتار را براي آينده نامطلوب توصيف كرد. او آن روز گفت كه مردم ايران دچار نوعي بي تفاوتي خطرناك شده اند. و اكنون اين من هستم كه اين ماه هاي اخير به وضوح درستي حرف آن روز جامعه شناس را مي بينم و حس مي كنم. اما نكته مهم در اين بحث توجه به اين حقيقت است كه سياستمداران و سياسيون اين ديار نيز، جمعي از همين مردمند با همان ابتلا به بيماري بي تفاوتي. اشتباه است اگر اليت سياسي را كنار بگذاريم و از بي عملي و بي تفاوتي جامعه سخن بگوييم . وقتي در ساليان اخير سياسيون ما متاع قابل عرضه اي در بازار سياست نداشته اند، بي انصافي است اگر مردم را به خساست متهم كنيم و كم فروشي صاحبان مال را نبينيم. هويت جمعي و مشترك حول ايده و جنبشي نو شكل مي گيرد و اكنون در دوره كسادي بازار انديشه و فكر، هويت جمعي ديگر آبشخوري براي رشد و گسترش نمي يابد.

اما تداوم اصلاحات بايد مبتني بر چه شعارهايي باشد و راه گشاي اين جماعت براي فرداي بهتر چيست؟ اصلاح طلبان با برنامه به قدرت نرسيدند كه به واقع ملزومات حكومتگري برآنان تحميل شد. اصلاحات مانيفستي نداشت كه اكنون بتوان به نقد آن نشست و راهي براي آينده گشود. آنچه اكنون صورت مي گيرد بيشتر نقد عملكرد شخص است تا نقد عملكرد حركت. در اين جريان هركسي از ظن خود يار شد و اكنون نيز هركسي پاسخگوي عمل خود است و دركناره نيز سخني از حركت اصلاحات به ميان مي آيد تا اين جسم بي جان را شايد بتوان نفسي تازه دميد. اصلاحات به اندازه حكومتگرانش، مانيفست داشت و اكنون نيز دارد و البته هر روز برآن سياهه اي نيز افزوده مي شود، متاسفانه. با همه اينها بدبين نبايد بود البته! همين تكرار تاريخ ها است كه اميد به فرداي بهتر را براي ما به ارمغان مي آورد. بي تفاوتي شهروندان نيز،مثال آن دانه هاي شن ساعت شني هستند كه آخرين دانه، نمادي از تهي شدن و آمادگي براي مواجه شدن با دوره اي تازه است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 23:56  توسط مریم شبانی  | 

گم شده بودم. همین حوالي درلابلاي شلوغي هاي تهران چند روزي گم شده بودم. كم مانده بود لاي كاغذهاي روزنامه آرشيو شوم. هر روز همه را مي ديدم، مي خنديدم، حرف مي زدم...اما نه! گم شده بودم. حتي كسي نفهميد كه من گم شده ام. كسي از من نپرسيد كه خودت را پيدا كردي يا نه؟ چقدر بد بود گم شدن روزهاي گذشته...هرچه نگاه مي كردم ردي از خودم نمي يافتم . وامانده از پيدا كردن خود، كلافه مي شدم، خسته مي شدم.

امروز اما شادمانم. پيدا كردم. خود گمشده ام را چند روزي است كه پيدا كردم. مراقبش بودم كه بازهم فرار نكند. فعلا كه با من است و همراه من. مي بينمش كه لبخند برلب نشسته و چشم به من دوخته. امروز وقتي باهم تعيين تكليف كرديم به او قول دادم كه ديگر گم نشوم. قول دادم كه براي خود تنها يك بعد زندگي را بزرگ نكنم و غافل نشوم از همه چيزهاي ديگر. اما هنوز به من اطمينان ندارد. اين را در نگاهش مي خوانم. اما مي خواهم اطمينان بدهم كه ديگر گم نمي شوم. آخر مگر مي شود وقتي از پس روزها گم شدن، به يكباره چند روزي را زندگي كنم، دوباره فكر گم شدن به سرم بزند؟ نه! مطمئن باش. هر وقت تصميم به گم شدن بگيرم ياد همين چند شب پيش مي افتم كه با رضا قصد نياوران كرديم و ديدار استاد سعید حنايي كاشاني. لذت ساعتي شب نشيني با حنايي كاشاني مدتها بود كه بازتوليد نشده بود. لذت اينكه بنشيني و استاد مثل هميشه از تو بپرسد:« چي مي خوريد؟ چاي سبز، چاي قرمز، كاپاچينو، نسكافه و ...» حتي اگر اين بار داخل منزل نشوي و همراه با استاد رهي به پارك جمشيديه زني، بازهم مانع نمي شود تا چاي نوشيدن هاي سابق را از ياد ببري. اصلا همان اشتياق به نوشيدن چاي در فنجان هاي نارنجي است كه نيرويي را به تو مي دهد تا خود را پيدا كني. تا يادت بيايد كه در زندگي تنها خودت را گم نكرده اي، دوستان زيادي را هم گم كرده اي. اما من اين روزها هم خودم و هم ديگراني عزيز را پيدا كردم. سفر زينب عزيزم به ايران بهانه اي شد براي پيدا كردن چند عزيز ديگر. و چه لذتي دارد وقتي دوستان ديروز، پاي سفره امروز بنشينند و بگويند و بخندند.

اصلا اگر بازهم فكر گم شدن به سراغم آمد لبخندي مي زنم و نااميد برمي گردانمش. اين روزها راضي ام. خسته نيستم، بازهم شروع به كتاب خواني كرده ام؛ "آمريكا بر سرتقاطع" فرانسيس فوكوياما. بازهم فرصت كردم فيلم ببينم؛ "اينك بهشت" روايتي دوست داشتني از ذهنيت استشهاديون فلسطيني. از همه مهم تر 120 اسب اصيل را يكجا ديدم! در كانون چوگان. بازي چوگان را براي اولين بار از نزديك ديدم و لذت بردم. هنوز آهنگي كه دويدن اسب ها مي نواخت، در گوشم مي پيچد. خاطره يك روز به يادماندني در كانون چوگان كه به همين آساني فراموشم نمي شود.

پس بازهم تاكيد مي كنم: تا اطلاع ثانوي گم نمي شوم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 1:51  توسط مریم شبانی 

بازهم پنجشنبه ای دیگر با احمدصدر حاج سید جوادی

 

يك هفته گذشت و ما بازهم صبح سه شنبه زنگ منزل احمدصدر حاج سيدجوادي را به صدا درآورديم و ميهمان او شديم. به محض ورود رايحه خوش گلهاي بهاري توجهمان را به گلداني بزرگ جلب كرد كه انبوه گل آرميده درآن، چشم نواز بود و شادي آور. سيني چاي را از دست ميزبان گرفتم تا زودتر بپرسم:« اين گلها هديه كيست؟» و پاسخ شنيدم:« اينها را دوستان و آشنايان براي تبريك تولد 90 سالگي ام آوردند.» و دانستيم كه نگاشته هفته قبل اين ستون، انگيزه اي براي دوستان احمد صدر حاج سيدجوادي بود تا دسته گلي گيرند و كيك تولدي و ديداري تازه گردد. چاي و شيريني را كه خورديم از او خواستيم تا درباره آنچه پنجشنبه قبل در مسجد هدايت تهران و درجريان مجلس ختم همسر آيت الله طالقاني اتفاق افتاده بود برايمان بگويد. شنيده بوديم كه او نيز به مجلس ختم رفته ،

بدون اطلاع از اينكه باني آن موتلفه اسلامي است و سخنران آن آيت الله شجوني. پيرمرد از روابط دوستانه قبل از انقلاب خود با شجوني برايمان مي گويد اما اينها همه مانع نمي شود تا احمدصدرحاج سيد جوادي به سخنان آشناي قديمي خود در آن مجلس ختم اعتراض نكند. سخنران به بازرگان اهانت كرده بود و نسبتي دروغ بر بازرگان و همراهانش بسته بود.او گفته بود كه لايحه قصاص در مجلس اول توسط همراهان بازرگان تعليق شده و اكنون شايد ناسپاسي بود اگر حاج سيدجوادي پاسخي نمي داد و در سكوت مسجد را ترك مي گفت:« شجوني سمت من آمد و من گفتم اين چه حرفي بود كه زدي؟ خجالت نكشيدي سخن دروغ مي گويي؟ و او گفت خود شما بايد خجالت بكشيد. همراهانش او را دور كردند و من هم از مسجد خارج شدم. اما بعد شنيدم كه ديگران هم به او اعتراض مي كنند و شجوني شكايت نزد آقاي غفاري مي برد و البته غفاري نيز به او اعتراض مي كند. گويا درگيري ميان آن دو رخ مي دهد و عينك غفاري بر زمين مي افتد.» و ما دانستيم كه يار و همراه مهدي بازرگان قرار ندارد تا رنگ فراموشي و عافيت طلبي بر  رويدادهاي گذشته بپاشد.

از فضاي مسجد هدايت خارج مي شويم و به ياد مي آوريم كه روز قبل نمايندگان ايران و آمريكا بعد از 27 سال پشت ميز مذاكره نشستند. دوست داريم از روابط ايران و آمريكا با ميزبان سخن بگوييم اگرچه آنچه ما مي پرسيم فرسنگ ها با آنچه امروز اتفاق مي افتد فاصله دارد. نمي شود از آنچه در روابط دو كشور اتفاق افتاده سخن گفت و نقبي به گذشته نزد. شنيده بوديم كه عباس اميرانتظام جلسات مذاكره خود با استمپل – نفر دوم سفارت امريكا در ايران- را با مشورت بازرگان و صدر حاج سيدجوادي آغاز كرده بود. جلساتي كه بعدها رنگ اتهام گرفت و عاملي شد براي محاكمه اميرانتظام به اتهام جاسوسي. از ميزبان خود مي خواهيم كه حقيقت را برايمان بگويد و او مي گويد:« هنوز دولت موقت شكل نگرفته بود و مبارزان سياسي تلاش خود را بر كاهش حضور نظامي ارتش در خيابان ها و درگيري با مردم متمركز كرده بودند. در "جمعيت حقوق بشر" و در جمع چندتن از دوستان تصميم براين شد كه عباس اميرانتظام به علت تسلط به زبان انگليسي با آمريكا مذاكره كند و از آنها بخواهد تا ارتش سلطنتي را مجبور به عقب نشيني از خيابان ها و ادامه كشتار مردم بكند.» به خوانده ها و شنيده هاي خود كه رجوع مي كنيم به ياد مي آوريم كه از آذر تا بهمن 57 هر هفته اين جلسات برگزار شده است. اما وقتي اين را با پيرمرد درميان مي گذاريم، اصلا نمي پذيرد:« يك يا دو جلسه بيشتر نبود. اگر بود اميرانتظام گزارش آن را به جمعي كه او را مامور مذاكره كرده بودند مي داد همانطور كه گزارش ديدار ها را داد و بنده هم  بر آن گفتگوها نظارت داشتم.» تاكيد دارد كه گزارش اين ديدارها بعدا در شوراي انقلاب هم مطرح شده و او يادداشت هاي آن جلسات را هنوز در اختيار دارد. احمدصدر حاج سيدجوادي به ياد مي آورد كه در جلسات شوراي انقلاب هم با اين مذاكرات مخالفتي نشد و سخني از جاسوسي نيز به ميان نيامد. سخن به اينجا كه مي رسد، ميزبان ما سري به نشانه تاسف تكان مي دهد و افسوس مي خورد كه از اتفاقات روزانه زندگي اش يادداشت برنداشته است. "حيف شدي" كه زيرلب مي گويم را نمي دانم مي شنود يا نه كه او نيز به فكر فرورفته و ديوار نوشته هاي آن روزها عليه اميرانتظام را به ياد مي آورد:« خود كيانوري اقرار كرده كه ديوار نوشته ها به دستور حزب توده نوشته شده بودند. آخرين ضربه اي كه اين حزب به ملت ايران زد بدنام كردن دولت موقت بود.» و بعد از روزي مي گويد كه بازرگان براي اداي شهادت در دادگاه اميرانتظام حاضر مي شود و بعد از دادگاه از دكتر يدالله سحابي و صدرحاج سيدجوادي نيز مي خواهد تا به نفع او شهادت دهند:« فرداي آن روز من و دكتر سحابي براي اداي شهادت به دادگاه رفتيم. سحابي كه هيچگاه در زندگي سياسي اش دروغ نگفته قطعا حاضر نمي شود كه شهادت دروغ بدهد. اميرانتظام اين مذاكرات را براي نفع شخصي خود انجام نداده بود.»

دفاع پيرمرد از همكار سابق را قدر مي نهيم و پرسشي ديگر از رويدادي ديگر در روابط ايران و آمريكا را به ميان مي كشيم. در آخرين ماه هاي حكومت رژيم شاه، رمزي كلارك، دادستان كل آمريكا به نمايندگي از كارتر به ايران مي آيد تا از آنچه در اين كشور مي گذرد آگاه شود. جلسه اي در دفتر جمعيت حقوق بشر- دفتر وكالت حاج سيدجوادي ، تابنده ، مبشري-  كه در خيابان قبا و در مجاورت حسينيه ارشاد واقع بود با حضور رمزي كلارك، بازرگان، صدرحاج سيد جوادي، دكتر سحابي و چند تن از همفكران برگزار مي شود. روايت اين ديدار را از زبان پيرمرد مي شنويم:« كلارك آمده بود تا ماهيت انقلاب ايران را بشناسد. او گمان مي كرد كه انقلاب مردمي نيست و تنها توطئه اي است از جانب شوروي كه حزب توده آن را به پيش مي برد. اما در طول يك ساعت و نيم كه با او داشتيم ابعاد مردمي بودن اين انقلاب را برايش شرح داديم. وقتي با رمزي كلارك خداحافظي مي كرديم او نتيجه اين جلسه را براي خود مثبت مي دانست و مي گفت كه حالا مي توان هيات حاكمه آمريكا را نسبت به مردمي بودن اين انقلاب قانع كنم.» و بازهم ما به يادآورديم كه كارتر بعد از گزارش رمزي كلارك، حمايت خود از شاه ايران را كمرنگ كرد.

مي خواهيم زودتر از هفته هاي قبل خداحافظي كنيم. به ساعت نگاه مي كنم. راس يازده است كه بازهم چون هميشه كليدي در قفل در مي چرخد و دختر پا به درون خانه پدر مي گذارد. حضور صميمي دختر چون هميشه ادامه دهنده گفتگو است. دختر آمده است تا انتقادي را با ما درميان گذارد. انتقادي كه البته روزي پيشتر كساني ديگر نيز من را به آن توجه داده بودند:« چرا براي خطاب قرار دادن احمدصدرحاج سيدجوادي از واژه پيرمرد استفاده مي كنيد؟» و من به فكر فرو مي روم. به ياد مي آورم كه من اين واژه را از جلال آل احمد وام گرفته ام، آن هنگام كه درباره نيما گفته بود:« پيرمرد نور ديده ما شد.» وباز موعد برخاستن رسيده بود.

در تعقیب زندگی 1

در تعقیب زندگی 2

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 22:55  توسط مریم شبانی  | 

روزنامه هم ميهن امروز ويژه نامه اي سه صفحه اي براي انقلاب فرهنگي منتشر كرد كه مطالعه آن را توصيه مي كنم. نكات تازه اي از انقلاب فرهنگي در اين ويژه نامه مي توانيد بخوانيد كه قبلا درجايي نخوانده ايد. بنده هم گزارشي از آخرين محدوديت هاي دكتر محسن كديور در دانشگاه تربيت مدرس در اين ويژه نامه نوشتم.  

 

مصائب كديور

 

يك هفته مي گذرد از آن روزي كه دانشجويان حاضر در صف نمازجماعت مسجد دانشگاه تربيت مدرس، مهدي كوچك زاده را اين بار نه در مقام نمايندگي مجلس كه در جايگاه عضوي از سازمان بسيج اساتيد دانشگاه درميان خويش ديدند كه يك "نام" را با صدايي رسا برزبان آورد و درپرده از اهمال در اخراج او از دانشگاه گلايه كرد. گويي سخن گفتن از "انقلاب فرهنگي دوم" تنها به صدور حكم هاي محروميت از تحصيل براي دانشجويان منتقد سياسي نبايد محدود شود كه اساتيد منتقد نيز بايد حكمي در پرونده خود ببينند تا نقصي در اجراي پروژه انقلاب فرهنگي دوم باقي نماند. انقلابي كه البته اساتيد شناخته شده و دانشجويان عضو انجمن هاي اسلامي  را هدف قرار داده تا همين واقعيت، تفاوتي ماهوي ميان انقلاب فرهنگي با آنچه امروز انقلاب فرهنگي دوم خوانده مي شود را آشكار كند. اين چنين است كه در ميانه صدور حكم هاي تعليق از تحصيل براي دانشجويان انجمني، نام محسن كديور نيز در مسجد دانشگاه تربيت مدرس شنيده مي شود تا بارديگر پرونده رييس سابق گروه فلسفه دانشكده علوم انساني، روي ميز رييس دانشگاه تربيت مدرس جابجا شود و رسيدگي به آن درصدر اولويت ها قرار گيرد. پرونده اي كه پس از ماه ها نامه نگاري محسن كديور و فرهاد دانشجو - رييس دانشگاه تربيت مدرس-  هنوز دورنماي مبهمي دارد و گويي بايد به انتظار روزهاي مياني تابستان نشست؛ آن هنگام كه رييس دانشگاه تربيت مدرس ابلاغ هاي جديد اعضاي هيات علمي را امضا خواهد كرد. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 12:44  توسط مریم شبانی  | 

روایت دومین دیدار با احمدصدرحاج سیدجوادی که پنجشنبه در روزنامه هم میهن به چاپ رسید.

 

ماجراي عباس شيباني و غذاي بدون پياز

 

ما شايد خيلي خوش اقبال بوديم كه در نودمين سالروز تولد احمدصدر حاج سيدجوادي به ديدارش رفتيم. او سوم خرداد 1296 در خانه پدربزرگ خود – جنب شهرباني قزوين- به دنيا آمده بود. وقتي سالروز تولدش را يادآوري مي كنيم لبخندي مي زند و مي پرسد:« امروز چندم ماه است؟» سئوال پيرمرد را بي پاسخ مي گذارم تا شتابزده بگويم:« امروز مي خواهيم بيشتر از خودتان بشنويم. از دوران هاي مختلف زندگي شما.» چند لحظه اي ذهنش با ما نيست. به گمانم در دوران كودكي خود سير مي كند. برمي خيزد، به اتاقي ديگر مي رود و دقيقه اي بعد با كتابي قديمي بازمي گردد. چشمانم را به كتاب دوخته ام تا روي جلد آن كلمه اي بيايم. چيزي نمي بينم،  اما مي دانم كه در اين خانه نبايد عجول بود، پيرمرد از همه چيز برايمان خواهد گفت:« نوه حاج سيد حسين خياباني بودم، از بزرگان قزوين كه مرجعيتي مردمي داشت. پدربزرگ و پدرم كارگاه زراعتي داشتند و زمين هاي دهات را اجاره مي كردند. مقداري هم ملك موروثي داشتند كه كمك خرج آنها بود.» پدر و پدربزرگ حاج سيدجوادي هيچكدام فعاليت سياسي نداشتند، تنها عموي بزرگ خانواده، وثوق حاج سيدجوادي، پا به عرصه سياست گذاشت و بعدها به نمايندگي مجلس ملي انتخاب شد. پيرمرد وقتي از دوران كودكي خود صحبت مي كند، ريزخنده اي همراه دارد. درحين صحبت هاي او، به فكر فرومي روم. به اين فكر مي كنم كه قزويني هاي امروز، شايد وقتي از مركز شهر مي گذرند، ساختمان قديمي جنب شهرباني ديگر توجه آنها را جلب نمي كند؛ ساختماني كه توسط روسهاي تزاري ساخته شد و "دبستان اميد" نام گرفت. احمدصدرحاج سيد جوادي، دراين مدرسه بود كه مشق آغاز كرد، دبستاني كه البته با روي كارآمدن رضاشاه، نام "شاهپور" را بر تابلوي ورودي خود ديد. روزهاي نوجواني پيرمرد اما در دبيرستان پهلوي گذشت:« سه سال در دبيرستان پهلوي درس خواندم و بعد به اين دليل كه در قزوين اصلا سال چهارم را تدريس نمي كردند، پدرم من را به تهران فرستاد. در منزل يكي از اقوام پانسيون شدم. پدرم ماهانه سه تومان بابت پانسيون مي پرداخت و پانزده قران هم بابت شهريه دبيرستان. يك تومان هم به من پول توجيبي مي داد.»

روزهاي تنهايي در تهران را تنها به درس خواندن مي گذراند:« ترس از پدر و پايبندي به اعتقادات مذهبي، شش دانگ حواسم را به درس معطوف كرده بود.» اينجاست كه پيرمرد آهي مي كشد تا آرزويي برآورده نشده را نيز برايمان بازگويي كند؛ آرزوي تحصيل در خارج از كشور. حتي اكنون، بعد از گذشت سالها، حجب و حيا مانع مي شود تا به راحتي بگويد كه پدر اجازه تحصيل در خارج از كشور را هيچگاه به او نداده بود. اين را دخترش كه به جمع ما پيوسته مي گويد و پيرمرد تنها نگاهي عميق به ديوار روبرو مي دوزد. اصرار ما اما لبخند را برلبانش مي نشاند و مي گويد:« به اين اميد به دبيرستان "ثروت" در مخبرالدوله تهران آمدم كه دانش آموزان ممتاز را به خارج از كشور مي فرستاد. اما پدرم رضايت نمي داد من به خارج بروم. بهانه اش دلتنگي هاي مادرم بود. حتي پول سه ماه كار تابستاني ام را نيز كه با براي خرج تحصيل در خارج از كشور جمع كرده بود، پدرم برايم قطعه اي زمين خريد.» با اينكه پول هاي تحصيل تبديل به زمين شده بود، اما احمد صدرحاج سيد جوادي براي ادامه تحصيل در خارج از كشور مردد نشد. به ملاقات سفير فرانسه در ايران مي رود تا شايد بتواند از بورس تحصيلي اين كشور در بيروت استفاده كند:« گدار به من گفت تو خيلي خوب فرانسه صحبت مي كني، حتما قبول مي شوي. بعدا اسم من درآمد اما پدرم همان روز به تهران آمد و با رفتن من مخالفت كرد.» اين جا بود كه روياي تحصيل در خارج از كشور براي هميشه فراموش شد، اگرچه پيرمرد يادآوري مي كند كه برادران كوچكترش اين امكان را يافتند تا آرزوي تحقق نيافته او را تجربه كنند. تب تحصيل در خارج از كشور كه به اجبار فرومي نشيند، احمد صدرحاج سيدجوادي در دانشكده حقوق خيابان لاله زار – روبروي ساختمان روزنامه كيهان- ادامه تحصيل مي دهد و نهايتا نيز درسال 1321 به دانشكده تازه تاسيس حقوق دانشگاه تهران نقل مكان مي كند.

پيرمرد از دوران شروع كارش در دادگستري و ماموريت هاي شهربه شهرش برايمان مي گويد، اما ما عجله داريم، مي خواهيم خارج از سير منظم سالها ، از روزهاي ازدواجش برايمان بگويد. آخر ما كه پيشتر بغض پيرمرد براي همسر درگذشته اش را ديده بوديم و شنونده شعرش بوديم، دوست داشتيم تا از روزگار جواني آن دو بيشتر بدانيم. با اشتياق مي پرسم:« چندساله بوديد كه ازدواج كرديد و آيا همسرتان از اقوام بود؟» مي خندد، به فكر فرو مي رود و دخترش را به ياري مي طلبد. اما خود به يادمي آورد:« 30 ساله بودم. سال 1326. آن زمان دادستان ساوه بودم. مرحوم خانمم دختر عمومي مادرم بود. پدر خانمم از ملاكين تنكابن بودند كه در زمان رضاشاه به قزوين تبعيد شده بودند. بعدها البته به تنكابن بازگشتند و ضمن مسافرت هايي كه با خانواده به شمال داشتيم، ما به هم علاقمند شديم.» تمام مدتي كه خاطرات آن روزها را به ياد مي آورد، ريزخنده اي برلب دارد. ما به دهان پيرمرد چشم دوخته ايم تا برگي ديگر از خاطرات را ورق زنيم و او در ذهن خود به دورتر ها سفر كرده و فارغ از حضور ما، زيبايي هاي زندگي جواني اش را به ياد مي آورد. اين ها را مي شود از نگاه و لبخندش خواند. پرسش ما اما رشته افكار پيرمرد را پاره مي كند. مي خواهيم يك خاطره از روز ازدواجش بشنويم. بلندتر مي خندد و به چهره دخترش مي نگرد. اشتياق براي شنيدن پاسخ را حتي در نگاه دختر نيز مي بيند. پس تسليم مي شود و چيزي مي گويد:« آن زمان در خانواده هايي مثل ما كه اعتقادات مذهبي محكمي داشتند، روابطي كه امروزه نامزدي ناميده مي شود، به اين صورت وجود نداشت.» پرسش ديگر ما اما خنده بلندتر از قبل پيرمرد را به همراه دارد وقتي ميزان مهريه همسرش را مي پرسيم. چشم ها را تنگ مي كند تا شايد دايره فكر را محدود گرداند. اما نه! به ياد نمي آورد. به دخترش خيره مي شود اما آن نگاه نيز بدون پاسخ مي ماند. ما و دخترش مي خنديم. مي گويد:« مهريه خانمم خيلي مختصر بود، به ياد نمي آورم.» و اين ديگر شيطنت ما بود تا پيرمرد را خطاب قرار دهيم:« شما چون وكيل بوديد، دورانديشي كرديد و با مهريه اندك ازدواج كرديد. آنقدر اندك كه حتي ميزان آن يادتان هم نمي آيد.» فقط مي خنديد اما به ناگاه به قاب عكس همسرش خيره ماند و گفت:« زندگي من با مرحوم خانمم با عشق توام بود. نه او باعث رنجش من بود و نه من باعث زحمت او مي شدم.» اما گويي اكنون نوبت دختر بود تا شيطنت كند و بگويد:« البته شما هميشه با كارهاي سياسي باعث زحمت مادر مي شديد.» و ريزخنده اي تلخ كه چاشني چهره پيرمرد شد.

صحبت از ازدواج بود كه ميزبان نود ساله ما، كتاب قديمي روي ميز را گشود. نوبت به كتاب رسيده بود. كتابي دست نويس و به يادگار مانده از دوران قاجار با عنوان "نامه دانشوران" كه شرح حالي بود از عرفا و انديشمندان به نام ايراني. وقتي صفحات كتاب را ورق مي زد تا مقصود خود را بيابد از نصيحت خود به دختران و پسران جواني مي گفت كه براي خواندن خطبه عقد به پيش او مي آيند. و ما تازه دانستيم كه پيرمرد خطبه عقد هم مي خواند و يك لحظه در دلم اين افسوس آمد« كاش خطبه عقد من را هم خوانده بود.» به خود كه آمدم ديدم كه او  برابري زن و مرد در زندگي را حقيقتي انكارناپذير مي خواند و گله مي كند از وضعيت تربيتي جامعه كه واقعيت هاي زندگي دونفره را به جوانان تفهيم نمي كند. درحين صحبت همچنان كتاب را ورق مي زد تا به مقصد رسيد؛ صفحه 171 "نامه دانشوران" در شرح احوال شيخ ابوالحسن خرقاني و احترام نهادن او به همسري كه البته بارخاطرش بود نه يار شاطر.

هندوانه قرمز شيريني كه پيرمرد برايمان پاره كرده بود را نمي شد ناديده گرفت. ميزبان و ميهمان هندوانه مي خورديم كه ناگهان احمدصدر حاج سيد جوادي روزهاي حضور در بازرسي كل كشور منطقه خراسان را به يادآورد. همان روزهايي كه به توصيه آيت الله زنجاني، با عباس شيباني كه به مشهد تبعيد شده بود، همراهي مي كرد. خاطره اي به ياد آورد:« دكتر شيباني از پياز بدش مي امد و خانمم هروقت غذاي بدون پياز درست مي كرد به شيباني تلفن مي كرديم كه بيايد منزل ما.» اين ها را كه گفت، اندوهي در صورتش نشست و جملات ديگر به سختي قابل شنيدن بود:« اخيرا اما هيچ يادي از ما نمي كند. من چند وقت قبل براي احوالپرسي از همسرش كه بيمار است به ديدنشان رفتم.» نزديك ظهر بود و بازهم زمان رفتن ما. بلند شديم اما دلمان نيامد كه از پيرمردي نودساله ، آن هم در سالروز تولد،  بزرگترين آرزوي زندگي اش را نپرسيم. به چهره دخترش مهربانانه نگاه كرد و گفت:« هر دعاي خيري كه بكنم قطعا مشمول حال فرزندانم مي شود. اما از ابتداي زندگي يك آرزو داشته ام. آرزو مي كنم كه دراين لحظات آخر عمر از باغ آزادي نسيمي بلند شود و به مشام من برسد.» و تا آستانه درگاه ما را بدرقه مي كند تا روزي ديگر.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 12:14  توسط مریم شبانی  | 

دوم خرداد ۷۶ فوران امید بود و دوم خردادهای دیگر آتشفشان ناامیدی...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 12:42  توسط مریم شبانی