
در تعطيلات نوروزي فرصتي فراهم شد كه رضا مرا به ديدن طاهر احمدزاده ببرد.وسوسه ديدن طاهر احمدزاده از هنگام فرودآمدن در فرودگاه مشهد به سراغم آمد و در سومين روز سفر با تلفن رضا به احمدزاده، رنگ واقعيت به خود گرفت.پيرمرد در خانهاي قديمي و زيبا كه خاطرات زيادي را در لابهلاي آجرهاي خود حفظ كرده است از ما پذيرايي كرد. عكسهايي از بازرگان و شريعتي و البته مسعود و مجيد زينت بخش ديوارهاي اتاقي بود كه به محض ورود در آن ،شنونده تحليلهاي جالب و خاطرات دور و نزديك ميزبانمان شديم.
اشتياق پيرمرد براي صحبتكردن با اشتياق مضاعف ما براي شنيدن همراه شد تا جايي كه در فرصت كوتاه ديدار، طاهر احمدزاده از هرآنچه شنيدني بود برگي براي ما خواند. از دوران مبارزات قبل از انقلاب تا استانداري خراسان در دولت موقت و به زندان افتادن دوبارهاش در جمهوري اسلامي سخن گفت. از فعاليتهاي كانون نشر حقايق اسلامي در مشهد و شكلگيري مبارزات نيروهاي ملي و مذهبي مشهد تا چگونگي تعامل با فرزندانش مجيد و مسعود و تمجيد از مبارزات و هدف آنها سخن گفت. احمد زاده از عملكرد نيروهاي سياسي اصلاح طلب به ويژه ملي- مذهبيها در انتخابات رياست جمهوري نهم انتقاد كرد و دوستان خويش را "فاقد درك و شناخت درست و تحليل جامعه از شرايط كشور" دانست.
به رغم كهولت سن از تمامي اخبار و رويدادهاي ايران و منطقه خبرداشت و جالب اينجاست كه در تحليل شرايط سياسي ايران تكيه زيادي به تحولات منطقه دارد.مبارز روزهاي نهچندان دور اما اعتقاد داشت شرايط و وضعيت ايران مطابق طرح خاورميانه بزرگ پيش ميرود كه اين بازي را آمريكا با همراهي انگلستان هدايت ميكند. وقتي از او پرسيديم كه اصلاح طلبان اكنون بايد چه كنند؟ با لبخندي پدرانه پاسخ گفت:« هيچ! اكنون زمان نظاره فرارسيده است.كاري نميتوان كرد.»
دوساعت در حضور طاهر احمدزاده بوديم و او با اشتياق سخن ميگفت. دلايل بازداشتش در دهه 60 را برايمان گفت و از بازجويي صحبت كرد كه بعدها به يك چهره مطرح سياسي تبديل شد. پيرمرد از روزهايي گفت كه در شرايط خفقان سالهاي پيش از انقلاب اولين و آخرين پناهگاه هسته روحانيت مشهد بود و چند سال بعدتر توسط روحانيت محاكمه و به زندان افكنده شد. در ميانه صحبت رضا از او درباره چگونگي برخورد و تعامل با فرزندانش به عنوان پايهگذاران چريكهاي فدايي خلق پرسيد. چشمان پيرمرد برقي زد و گفت:« من هيچ مشكلي با مسعود و مجيد نداشتم. يك شعار همواره در منزل من طنين افكن بود و بچهها با اين شهار بزرگ شدند: انسان باش، بيانديش،انتخاب كن و در انتخاب خود ثابت قدم باش.» صحبت به مسعود و مجيد كه رسيد با تعجبي خوشايند از بازسازي قبر دو فرزندش در بهشت زهراي تهران توسط افراد ناشناس خبر داد و لبخندي از سر رضايت بر لبانش نقش بست.
پيرمرد با چنان هيجاني خاطرات خويش را بازگو ميكرد كه گويي براي نخستين بار آنها را به زبان ميآورد.در ميانه صحبتهاي احمدزاده اين گفته رضا در ذهنم تداعي شد كه" در حضور احمدزاده شايد تو خسته بشوي اما او از سخن گفتن خسته نميشود". اما شيريني بيان و بكر بودن خاطرات پيرمرد 85 ساله مجالي براي خستگي به مستمع نمي دهد، اگرچه حضور دوساعته براي يك ديدار نوروزي كمي زياد و دور از ادب بود! در نهايت حضور مهماني ديگر زنگ پايان ديدار ما با طاهر احمدزاده را نواخت و به اين ترتيب به يادماندني ترين لحظه تعطيلات نوروزي 85 را براي من رقم زد.گويي چندين سال سكوت و حاشيه نشيني انرژي مضاعفي براي سخن گفتن و تحليل شرايط كشور و منطقه به اين مبارز روزهاي نه چندان دور بخشيده است.
