روزگار عجیبی است. صبح را باید با خبر سقوط هواپیمایی دیگر آغاز کنی و افسوس بخوری از اینکه بازهم تعدادی از شهروندان قربانی ناوگان فرسوده هوایی ایران شده اند و ظهر نشده، باید خبر گروگانگیری مسلحانه در دبیرستانی پسرانه در مرکز تهران را ناباورانه بشنوی و مبهوت باشی از اوج امنیتی! که در آن به سر می بری. اگر مدت ها است قبل از هر سفر و پروازی عطای زندگی ات را به لقایت می بخشی و سرنوشت خود را به قضا می سپاری اما اکنون باید به یاد داشته باشی که خطر تنها در آسمان دنبالت نمی کند که در روی زمین هم شاید طعمه گروگانگیری شوی که کمربندی انفجاری بر خود بسته و ...
محرومت کرده اند از نوشتن درباره تحریم ایران، محرومی از نوشتن درباره سیاست گذاری های خارجی کشور، شاید تا ساعاتی دیگر محرومت کنند از نوشتن درباره اهداف گروگانگیر محترم! اما نمی دانم که جان آدمی چرا در نزد بزرگان این دیار هیچگاه ارزشی نداشته است. تعداد هواپیماهای سقوط کرده از شماره خارج است و در این وانفسای ویرانگر هراسی از تحریم اقتصادی نیست که به باور حکومتگران مردم ایران با مرگ خود توطئه های تحریم کنندگان را خنثی می کنند!
روزگار غریبی است ...باید با رویای امنیت به خواب رفت و با آرزوی امنیت روز جدید را آغاز کرد و در این میانه نوبت خود انتظار کشید...
