دوستان خارج نشین از جدی و قریب الوقوع بودن مواجهه آمریکا با ایران می گویند و می نویسند در داخل اما گرانی آنقدر ذهن ها را به خود مشغول کرده که دیگر مجالی برای گوش سپردن و دقیق شدن در اخبار و اطلاعات آن سوی مرزها به دست نمی آید. به گمانم در داخل کشور همگی به نوعی "کوری" مبتلا شده ایم. اگر تاچندی قبل چشم بر اتفاقات خارج از مرزها می گشودیم و گوش بر شنیدن اخبار آن سوی آبها تیز می کردیم اکنون اما سر درلاک خود فروبرده تا حداقل سرمای زمستان آسیبی مضاعف بر لحظاتمان نیافزاید. از داخل خانه ها تنها صدای اعتراض اهالی خانه به گرانی روزافزون به گوش می رسد و در خارج از خانه ها باید که نفس حبس کرد تا مانعی سازیم بر جایگیری سرب ناشی از آلودگی هوا در گردش های خون خود. دیگر چه مجالی است برای سرکشیدن به خانه های خبر و فکر را درگیر تحلیل فردای خود کردن. وقتی پدری ایرانی نمی داند که فردا باید "روزی" فرزندان خود را از کدامین منبع تامین کند دیگر چه تفاوتی می کند که از گرسنگی بمیرد یا بمب های آمریکایی بر سرش آوار شود. بگذارید دلارهای نفتی ایران پرکننده صندوقی باشد تا پوپولیست های سرمست جهان متحدانه فریاد مرگ بر امپریالیسم سردهند و در گوشه گوشه ایران، ایرانیان نیازمند در انتظار رنگین شدن سفره های خود همچنان چشم به راه و امیدوار نشسته باشند.
نقطه ضعف ما انسان ها امید داشتن های بی حساب و کتاب است که بزرگانمان آموخته اند که "امید اگر نباشد زندگی از مرگ هم دشوارتر است" اما نمی دانم همان بزرگان اگر اکنون بودند بر آنچه امروز پیش چشم می دیدند آیا "زندگی" نام می نهادند؟
