تبليغاتX
روزمزه گی ها - پرسش بنيادين در 27 سالگي انقلاب

چند سالي است كه روزهاي دهه فجر را با يادآوري خاطراتي ضدونقيض مي گذرانم.خاطراتي كه هريك در دوران هاي مختلف زندگي من به عنوان يك فرد متولد سال 1357 مي توانسته جاي گيرد. دهه فجر نوجواني ام سرشار از رنگ بود و دوستي و شيطنت. روزهايي كه با علاقه و شور نوجواني، كلاس درس مدرسه را با كاغذهاي رنگي آذين مي بستيم و كارجمعي و دوستي را در گروه هاي شعر و نمايش تمرين مي كرديم.نسل من آن روزها عنوان پرطمطراق "نسل انقلاب" را يدك مي كشيد و در سايه شور نوجواني از بزرگان مدرسه مي آموخت كه بايد ارزش هاي انقلاب را سرلوحه خود سازد.بزرگتر كه شدم ديگرروايت تاريخ كتاب هاي دبيرستان تنها مرجع دانسته هايم از انقلاب نبود و خواندن و تامل كردن هاي خارج از كلاس درس عاملي شد تا چراغ سئوالات زيادي در ذهنم روشن شود.از اطرافيان مي پرسيدم اما پاسخي شايسته براين پرسش نمي يافتم كه " براي رسيدن به چه الگو و آرماني انقلاب كرديد؟".

فرزند انقلاب بودم و نمي دانستم كه رسالت فرزندي ام چيست! قرائت رسمي انقلابيون قانع ام نمي كرد وقتي پيش چشم مي ديدم كه درعمل به اين قرائت نه نشاني از آزادي است و نه ردپايي از انديشه مي توان درآن يافت.تجربه اي ملموس از دوران پيش از انقلاب نداشتم و البته دانسته هايي كه با خواندن حاصلم شده بود نيز ذهن جواني ام را با انتقاد از آن دوران و آن حكومت همراه ساخته بود. پس ساختار پيشين را يكسر در پرسش هاي جواني ام به كناري نهاده و چشم بر ساختاري كه از دل انقلاب برآمده بود دوخته بودم؛"جمهوري اسلامي ايران".

مي گفتند جمهوري اسلامي براي "نفي خشونت" آمده و من با بهت خشونتي كه در سالهاي تثبيت انقلاب بر مخالفين  رفت را پرسشگرانه مي شنيدم و مي خواندم و پرواي پرسيدن نمي يافتم. مي گفتند رسالت انقلابيون "براندازي استبداد" بود. استبداد پادشاهي از بين رفت اما گويي انقلاب قادر نشد تا استبداد نهادينه شده در ذهن مردمان اين ديار را نيز در زبانه هاي انقلاب بسوزاند و چنين شد كه در سالهاي پس از انقلاب تكثر انديشه مذموم خوانده شد و آزادي بيان همچون گنجينه اي فراموش شده در صندوقچه انقلابيون جاماند. مي گفتند انقلاب براي "احياي ارزش هاي اسلامي" آمده و من هرسال مدفون شدن ارزش هاي اسلام اصيل را در زير آوار خرافات و ريا بيش از پيش مي بينم. مي گقتند انقلاب براي "تكريم شهروندان ايراني" آمده است تا ديگر ساكنان كاخ هاي سلطنتي مردمان اين سرزمين را برده نخواهند، اما چندسالي است كه شانه هاي افتاده و كمرهاي خم شده ايرانيان را در زيربار سنگين فقر و فشارهاي مضاعف اقتصادي و اجتماعي مي بينيم و سكوتي بر سكوت هاي پيشين آوار مي كنيم.

27 سال از انقلاب اسلامي مردم ايران گذشته است. زماني به اندازه زيستن و بزرگ شدن و آموختن يك انسان 27 ساله. در 27 سالگي انقلاب شايسته است كه تريبوني رسمي، آسيب شناسي انقلاب را آغاز كند.در اين 27 سال هرساله پاي سخن بخشي از انقلابيون نشستيم و قرائت رسمي از انقلاب شنيديم. اين روزها عزيزي مي گفت ‹من انقلاب را در سطر سطر كتاب" از كاخ تا زندان" آذر آريان پور فهميده ام؛ بي رحم و خشن.› و عزيزي ديگر  در مقابل اما برايم از "ضرورت انقلاب مي گفت و بايسته هاي لاجرم سال هاي اول انقلاب". و من همزمان با آغاز دوباره جشن هاي سالگرد انقلاب يك جمله در ذهنم جولان مي دهد و آن اينكه "هرآنچه سخت و استوار است روزي دود مي شود و به هوا مي رود" و اين پرسش در پس اين جمله مي آيد كه آيا براستي زمان آسيب شناسي انقلاب اسلامي مردم ايران هنوز فرانرسيده است؟ و شنيدن پاسخ منفي به اين پرسش را مترادف با يك حقيقت مي دانم:" صداقت كيميايي دست نيافتني است."

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 23:55  توسط مریم شبانی  |