نمي دانم تعليق روزهاي آخر سال است يا بي تفاوتي تاريخي ما ايرانيها كه اين روزها ديگر حسي براي فكر كردن و انرژي مثبتي براي نوشتن و بازنوشتن ندارم. مگر چه شود و چه روي دهد كه قلم بردارم و يا شكوه كنم و يا از خوب و بد يك رويداد بنويسم. اما بيشتر اوقات را با نظاره سر مي كنم و تنها لبخندي تلخ را با هر خبر و حادثهاي همراه مي سازم و باز سردرلاك خود ميكنم كه زمستان است و هوا بس ناجوانمردانه سرد...
مهلت شوراي امنيت به ايران دو روز ديگر به پايان ميرسد. تنها دو روز تا روبرو شدن با تحريمهاي بيشتر فرصت داريم. مي گويند قلمت را مراقب باش تا مبادا با نگارش اخبار واقعي از صحنه رويارويي قدرتها، نااميدي و ترس را ارمغان جماعت ايراني نكني. چيزي ننويسد و بگذاريد تا اين جماعت در بدبختي گذران زندگي روزانه ديگر مجالي براي سربلند كردن و پرسيدن از حكومتگران خود نيابند. ولي مگر يك روزنامه نگار برخاسته از همين جماعت نيست؟ باشد .تسليم!قلم را زمين مي گذارم اما چشمها را كه نمي توان بست...نه!جور ديگري هم نمي توان ديد...
