...
سال بد
سال باد
سال اشك
سال شك.
سال روزهاي دراز و استقامت هاي كم
سالي كه غرور گدايي كرد.
...
آيا تمام شد؟ سخت باورم مي شود...نه! ما تازه اول راهيم. هنوز تا پايان سال بسي فاصله است. فاصله اي به بزرگي 48 ساعت. شايد هم كمتر، يا بيشتر. چه فرقي مي كند. اگر زمان را ارج نهيم و باورش كنيم دو روز خود فرصتي مغتنم است براي انجام همه نكرده ها، همه نتوانسته ها، همه نخواسته ها و همه فراموش شده ها. اما كوله بار خستگي 365 روز گذشته شانه هايم را خم كرده است. توان برزمين گذاشتن و بلند كردن دوباره اش را در نيمه راه جا گذاشته ام. خسته تر از آن ام كه چشم در كوله بار افكنم تا فراموش شده اي را يابم و نخواسته اي را به سامان رسانم.
عادت داشتم كه لحظات پاياني سال، تقويم روزهاي گذشته را ورق زنم و در صفحاتي بخندم و در صفحه اي ديگر چشمانم ميزبان اشك شوند. اكنون اما از دور به تقويم مي نگرم و او نيز به من. من از بازخواني او مي ترسم و او از سرازير شدن سيل اشك من. نقطه اشتراكمان تنها واهمه اي است كه از يكديگر داريم. واهمه اي كنگ كه گردش 365 روز گذشته بر ما تحميل كرده است.
بايد از پايان روزهاي "سال بد" شاد بود. بايد واپسين دقايق "سال اشك" را با لبخند بدرقه كرد. اما من اكنون در افق آينده اقبالي نمي بينم. گويي روح اين سال چنان ريشه دوانده كه مي توان از هم اكنون ميوه هايش را در در سبد آتيه چيد و موعد افطار را انتظار كشيد. مي دانم، چشم برهم زدني كافي است تا طعم گس ميوه هاي "سال بادهاي شك" را در زير دندان بچشم و با ريزخنده اي تلخ به خود گويم:" چه ساليان بدي داريم اين سالها."
