تلفن كه زنگ مي زند بي حوصله تر از آن هستم كه پاسخ گويم اما اراده اي به من می گويد جواب بده. بي حوصله تر از قبل كليد پاسخ را مي فشارم كه ناگهان صداي محبوبه در سرم مي پيچد كه: «مريم، سلام عزيز.» و من هيجان زده سئوال احمقانه اي مي پرسم:«محبوبه!كجايي؟» و محبوبه با همان صلابت هميشگي پاسخ مي گويد:« زندان، تو خوبي؟»
امروز در پنجمين روز بازداشت محبوبه و ناهيد، ياد محبوبه يك لحظه هم از سرم بيرون نمي رفت. نگرانش بودم. به دوستي مشترك مي گفتم كه مطمئن از اين حقيقت ام كه زندان نه تنها خللي در عزم او ايجاد نمي كند كه او و ديگران را براي رسيدن به اهداف خويش مصصم تر مي سازد. صدايش را كه شنيدم باور قبلي خود برايم مسجل شد. نه لرزشي در صداي محبوبه بود و نه ردپاي اضطرابي در سخنانش. گفت كه با ناهيد در بند عمومي زندان اوين هستند، درميان همان زناني كه بيشترشان درگيري با مشكلات حقوقي اي آنان را به اوين كشانده بود كه محبوبه و ديگر دوستان عزمشان را براي اصلاح و برطرف كردن همان مشكلات و قوانين جزم كرده اند.
محبوبه از بلاتكليفي و سردرگمي خود و ناهيد گله داشت. مي گفت كه :«تكليفمان را روشن نكرده اند. از لحظه اي كه به اوين منتقل شديم، نمي دانيم قرار است چه اتفاقي بيافتند. كاملا سردرگميم، هيچ خبري از تشكيل پرونده و بازجويي نيست با تمام اينها اما حالمان خوب است.»
من حرفي نمي زدم فقط به محبوبه گوش مي دادم. 3دقيقه و بعد خداحافظي. تنها مجال يافتم كه به او بگويم:« محبوبه مواظب خودت باش.» ياد روزهاي پياده روي هاي طولاني با محبوبه افتادم، همان روزهايي كه تمام مسير از مشكلات زنان و كودكان مي گفت و گاهي از خشم چهره اش سرخ مي شد و زماني لرزش صدايش وادارم مي كرد تا سرم را به سويش برگردانم و سيل اشك هايش را در گونه اش ببينم. هميشه به شوخي مي گفتم:« محبوبه! تو با اين روحيه حساس چگونه مي خواهي فعاليت مدني كني؟» و اكنون اين من هستم كه مي گريم نه محبوبه. همان روز كه بعد از آزادي از زندان و با پاي گچ گرفته ديدمش گريستم و هم امروز بعد از قطع كردن تلفن.
اكنون براين باورم كه زندان،زنان ديار مرا نمي هراساند. زندان، دختران ديار مرا براي رسيدن به آرمانشان مصصم تر مي سازد.
