به بازي غريبي دعوت شدم؛ بازي آرزوها. سولماز مهربان و فاطمه عزيزم از من خواسته اند تا آرزوهايم را اينجا مكتوب كنم. نمي دانم كه اين مهربانان خود واقفند كه چه سخت خواسته اي را از من دارند؟ به رسم ادب اجابت مي كنم و آرام و با احتياط پاي در سرزمين روياها مي گذارم. نمي دانم چرا هرگاه كه سروكارم با واژه آرزو مي افتد بي اختيار "آليس در سرزمين عجايب" به خاطرم مي آيد. شايد دنياي آرزوهاي من، در دنياي كودكي ام، در گوشه اي آرام و دنج نشسته و با افسوس به حقيقت زندگي امروزينم مي نگرد. حقيقتي كه البته نقطه هاي روشن آن كم نيستند و نقطه هاي سياه آن نيز البته انگشت شمار وجود دارند. آرزو را تابلويي مي دانم كه نقاش از آينده مي كشد. تصاوير اين تابلو اگرچه دور اما نهايتا قابل دسترسي اند و هرچه دورتر، دستيابي به آن چه شيرين تر.
به بزرگترين آرزوي زندگي ام رسيده ام و آرزوهاي ديگر درقياس با آن خواسته هايي ناچيزند. عاشقانه دوست داشتن و دوست داشته شدن،آرزوي ديرينم بود. كمي سخت...اما چه شیرین و پرشکوه به آن رسيدم.
پس از آن آرزوهايم كوچكند و دست يافتني...دوست دارم پيراهن سفيد گلداري بپوشم و دامن حرير قرمز به پا كنم موهايم را بدست باد بسپارم و در چمنزاري بي انتها بدوم...به نقطه اي رويايي خواهم رسيد.
از صميم قلب دوست دارم كه دوره اي در يك كتابفروشي كار كنم. چه لذتي دارد...
سفر به كشورهاي آمريكاي لاتين آرزوي ديگرم است و نيز سفر به كره شمالي! دوست دارم به اين كشورها بروم و با هزاران صفحه كاغذ سياه شده بازگردم.
و آرزوي ديگرم...آزادي...