ديگر نمي توان سخني گفت كه عكس ها خود گوياترين تصوير از سقوط انسانيت در اين روزهاي پايتخت را به نمايش مي گذارند. مي گويند مي خواهيم امنيت را به شهرهديه كنيم و من تنها ترس و اضطراب را در نگاه مردم شهرم مي بينم و رويايي كه از امنيت براي خود تصوير مي كنند. آري امنيت در اين روزهاي تهران به سرابي مي ماند كه به محض روبرو شدن با ماموران نيروي انتظامي محو شده و تنها بايد شهروندي خوش شانس باشي كه هجوم ديوانه وار ماموران مدعي امنيت، نمايش ناامني را درمقابل چشمانت اجرا نكند. نمي دانم پليس هاي شهر من به كدامين پشتگرمي اكنون خود نقش قاضي و دادستان و هر مسئولي را بازي مي كنند تا شهروندان را تحقير شده و خشمگين در خيابان هاي اين شهر رها كنند و آنگاه لبخند فتح زنند و شب هنگام درغياب عذاب وجدان، انرژي اي مضاعف براي وحشيگري بي حدوحصر روزهاي بعد ذخيره كنند. نمي دانم چه بايد گفت، در مواجهه با رفتارهاي بي منطق كه نمي توان با انباني از منطق وارد شد. اينجا، در شهر من، چوب حراج بر انسانيت زنده اند. و اكنون نمي دانم چرا بي مقدمه به ياد "توماس هابز" افتادم و جمله معروفش كه مي گفت: انسان، گرگ انسان است.
![]()
