تبليغاتX
روزمزه گی ها - ماجراي عباس شيباني و غذاي بدون پياز

روایت دومین دیدار با احمدصدرحاج سیدجوادی که پنجشنبه در روزنامه هم میهن به چاپ رسید.

 

ماجراي عباس شيباني و غذاي بدون پياز

 

ما شايد خيلي خوش اقبال بوديم كه در نودمين سالروز تولد احمدصدر حاج سيدجوادي به ديدارش رفتيم. او سوم خرداد 1296 در خانه پدربزرگ خود – جنب شهرباني قزوين- به دنيا آمده بود. وقتي سالروز تولدش را يادآوري مي كنيم لبخندي مي زند و مي پرسد:« امروز چندم ماه است؟» سئوال پيرمرد را بي پاسخ مي گذارم تا شتابزده بگويم:« امروز مي خواهيم بيشتر از خودتان بشنويم. از دوران هاي مختلف زندگي شما.» چند لحظه اي ذهنش با ما نيست. به گمانم در دوران كودكي خود سير مي كند. برمي خيزد، به اتاقي ديگر مي رود و دقيقه اي بعد با كتابي قديمي بازمي گردد. چشمانم را به كتاب دوخته ام تا روي جلد آن كلمه اي بيايم. چيزي نمي بينم،  اما مي دانم كه در اين خانه نبايد عجول بود، پيرمرد از همه چيز برايمان خواهد گفت:« نوه حاج سيد حسين خياباني بودم، از بزرگان قزوين كه مرجعيتي مردمي داشت. پدربزرگ و پدرم كارگاه زراعتي داشتند و زمين هاي دهات را اجاره مي كردند. مقداري هم ملك موروثي داشتند كه كمك خرج آنها بود.» پدر و پدربزرگ حاج سيدجوادي هيچكدام فعاليت سياسي نداشتند، تنها عموي بزرگ خانواده، وثوق حاج سيدجوادي، پا به عرصه سياست گذاشت و بعدها به نمايندگي مجلس ملي انتخاب شد. پيرمرد وقتي از دوران كودكي خود صحبت مي كند، ريزخنده اي همراه دارد. درحين صحبت هاي او، به فكر فرومي روم. به اين فكر مي كنم كه قزويني هاي امروز، شايد وقتي از مركز شهر مي گذرند، ساختمان قديمي جنب شهرباني ديگر توجه آنها را جلب نمي كند؛ ساختماني كه توسط روسهاي تزاري ساخته شد و "دبستان اميد" نام گرفت. احمدصدرحاج سيد جوادي، دراين مدرسه بود كه مشق آغاز كرد، دبستاني كه البته با روي كارآمدن رضاشاه، نام "شاهپور" را بر تابلوي ورودي خود ديد. روزهاي نوجواني پيرمرد اما در دبيرستان پهلوي گذشت:« سه سال در دبيرستان پهلوي درس خواندم و بعد به اين دليل كه در قزوين اصلا سال چهارم را تدريس نمي كردند، پدرم من را به تهران فرستاد. در منزل يكي از اقوام پانسيون شدم. پدرم ماهانه سه تومان بابت پانسيون مي پرداخت و پانزده قران هم بابت شهريه دبيرستان. يك تومان هم به من پول توجيبي مي داد.»

روزهاي تنهايي در تهران را تنها به درس خواندن مي گذراند:« ترس از پدر و پايبندي به اعتقادات مذهبي، شش دانگ حواسم را به درس معطوف كرده بود.» اينجاست كه پيرمرد آهي مي كشد تا آرزويي برآورده نشده را نيز برايمان بازگويي كند؛ آرزوي تحصيل در خارج از كشور. حتي اكنون، بعد از گذشت سالها، حجب و حيا مانع مي شود تا به راحتي بگويد كه پدر اجازه تحصيل در خارج از كشور را هيچگاه به او نداده بود. اين را دخترش كه به جمع ما پيوسته مي گويد و پيرمرد تنها نگاهي عميق به ديوار روبرو مي دوزد. اصرار ما اما لبخند را برلبانش مي نشاند و مي گويد:« به اين اميد به دبيرستان "ثروت" در مخبرالدوله تهران آمدم كه دانش آموزان ممتاز را به خارج از كشور مي فرستاد. اما پدرم رضايت نمي داد من به خارج بروم. بهانه اش دلتنگي هاي مادرم بود. حتي پول سه ماه كار تابستاني ام را نيز كه با براي خرج تحصيل در خارج از كشور جمع كرده بود، پدرم برايم قطعه اي زمين خريد.» با اينكه پول هاي تحصيل تبديل به زمين شده بود، اما احمد صدرحاج سيد جوادي براي ادامه تحصيل در خارج از كشور مردد نشد. به ملاقات سفير فرانسه در ايران مي رود تا شايد بتواند از بورس تحصيلي اين كشور در بيروت استفاده كند:« گدار به من گفت تو خيلي خوب فرانسه صحبت مي كني، حتما قبول مي شوي. بعدا اسم من درآمد اما پدرم همان روز به تهران آمد و با رفتن من مخالفت كرد.» اين جا بود كه روياي تحصيل در خارج از كشور براي هميشه فراموش شد، اگرچه پيرمرد يادآوري مي كند كه برادران كوچكترش اين امكان را يافتند تا آرزوي تحقق نيافته او را تجربه كنند. تب تحصيل در خارج از كشور كه به اجبار فرومي نشيند، احمد صدرحاج سيدجوادي در دانشكده حقوق خيابان لاله زار – روبروي ساختمان روزنامه كيهان- ادامه تحصيل مي دهد و نهايتا نيز درسال 1321 به دانشكده تازه تاسيس حقوق دانشگاه تهران نقل مكان مي كند.

پيرمرد از دوران شروع كارش در دادگستري و ماموريت هاي شهربه شهرش برايمان مي گويد، اما ما عجله داريم، مي خواهيم خارج از سير منظم سالها ، از روزهاي ازدواجش برايمان بگويد. آخر ما كه پيشتر بغض پيرمرد براي همسر درگذشته اش را ديده بوديم و شنونده شعرش بوديم، دوست داشتيم تا از روزگار جواني آن دو بيشتر بدانيم. با اشتياق مي پرسم:« چندساله بوديد كه ازدواج كرديد و آيا همسرتان از اقوام بود؟» مي خندد، به فكر فرو مي رود و دخترش را به ياري مي طلبد. اما خود به يادمي آورد:« 30 ساله بودم. سال 1326. آن زمان دادستان ساوه بودم. مرحوم خانمم دختر عمومي مادرم بود. پدر خانمم از ملاكين تنكابن بودند كه در زمان رضاشاه به قزوين تبعيد شده بودند. بعدها البته به تنكابن بازگشتند و ضمن مسافرت هايي كه با خانواده به شمال داشتيم، ما به هم علاقمند شديم.» تمام مدتي كه خاطرات آن روزها را به ياد مي آورد، ريزخنده اي برلب دارد. ما به دهان پيرمرد چشم دوخته ايم تا برگي ديگر از خاطرات را ورق زنيم و او در ذهن خود به دورتر ها سفر كرده و فارغ از حضور ما، زيبايي هاي زندگي جواني اش را به ياد مي آورد. اين ها را مي شود از نگاه و لبخندش خواند. پرسش ما اما رشته افكار پيرمرد را پاره مي كند. مي خواهيم يك خاطره از روز ازدواجش بشنويم. بلندتر مي خندد و به چهره دخترش مي نگرد. اشتياق براي شنيدن پاسخ را حتي در نگاه دختر نيز مي بيند. پس تسليم مي شود و چيزي مي گويد:« آن زمان در خانواده هايي مثل ما كه اعتقادات مذهبي محكمي داشتند، روابطي كه امروزه نامزدي ناميده مي شود، به اين صورت وجود نداشت.» پرسش ديگر ما اما خنده بلندتر از قبل پيرمرد را به همراه دارد وقتي ميزان مهريه همسرش را مي پرسيم. چشم ها را تنگ مي كند تا شايد دايره فكر را محدود گرداند. اما نه! به ياد نمي آورد. به دخترش خيره مي شود اما آن نگاه نيز بدون پاسخ مي ماند. ما و دخترش مي خنديم. مي گويد:« مهريه خانمم خيلي مختصر بود، به ياد نمي آورم.» و اين ديگر شيطنت ما بود تا پيرمرد را خطاب قرار دهيم:« شما چون وكيل بوديد، دورانديشي كرديد و با مهريه اندك ازدواج كرديد. آنقدر اندك كه حتي ميزان آن يادتان هم نمي آيد.» فقط مي خنديد اما به ناگاه به قاب عكس همسرش خيره ماند و گفت:« زندگي من با مرحوم خانمم با عشق توام بود. نه او باعث رنجش من بود و نه من باعث زحمت او مي شدم.» اما گويي اكنون نوبت دختر بود تا شيطنت كند و بگويد:« البته شما هميشه با كارهاي سياسي باعث زحمت مادر مي شديد.» و ريزخنده اي تلخ كه چاشني چهره پيرمرد شد.

صحبت از ازدواج بود كه ميزبان نود ساله ما، كتاب قديمي روي ميز را گشود. نوبت به كتاب رسيده بود. كتابي دست نويس و به يادگار مانده از دوران قاجار با عنوان "نامه دانشوران" كه شرح حالي بود از عرفا و انديشمندان به نام ايراني. وقتي صفحات كتاب را ورق مي زد تا مقصود خود را بيابد از نصيحت خود به دختران و پسران جواني مي گفت كه براي خواندن خطبه عقد به پيش او مي آيند. و ما تازه دانستيم كه پيرمرد خطبه عقد هم مي خواند و يك لحظه در دلم اين افسوس آمد« كاش خطبه عقد من را هم خوانده بود.» به خود كه آمدم ديدم كه او  برابري زن و مرد در زندگي را حقيقتي انكارناپذير مي خواند و گله مي كند از وضعيت تربيتي جامعه كه واقعيت هاي زندگي دونفره را به جوانان تفهيم نمي كند. درحين صحبت همچنان كتاب را ورق مي زد تا به مقصد رسيد؛ صفحه 171 "نامه دانشوران" در شرح احوال شيخ ابوالحسن خرقاني و احترام نهادن او به همسري كه البته بارخاطرش بود نه يار شاطر.

هندوانه قرمز شيريني كه پيرمرد برايمان پاره كرده بود را نمي شد ناديده گرفت. ميزبان و ميهمان هندوانه مي خورديم كه ناگهان احمدصدر حاج سيد جوادي روزهاي حضور در بازرسي كل كشور منطقه خراسان را به يادآورد. همان روزهايي كه به توصيه آيت الله زنجاني، با عباس شيباني كه به مشهد تبعيد شده بود، همراهي مي كرد. خاطره اي به ياد آورد:« دكتر شيباني از پياز بدش مي امد و خانمم هروقت غذاي بدون پياز درست مي كرد به شيباني تلفن مي كرديم كه بيايد منزل ما.» اين ها را كه گفت، اندوهي در صورتش نشست و جملات ديگر به سختي قابل شنيدن بود:« اخيرا اما هيچ يادي از ما نمي كند. من چند وقت قبل براي احوالپرسي از همسرش كه بيمار است به ديدنشان رفتم.» نزديك ظهر بود و بازهم زمان رفتن ما. بلند شديم اما دلمان نيامد كه از پيرمردي نودساله ، آن هم در سالروز تولد،  بزرگترين آرزوي زندگي اش را نپرسيم. به چهره دخترش مهربانانه نگاه كرد و گفت:« هر دعاي خيري كه بكنم قطعا مشمول حال فرزندانم مي شود. اما از ابتداي زندگي يك آرزو داشته ام. آرزو مي كنم كه دراين لحظات آخر عمر از باغ آزادي نسيمي بلند شود و به مشام من برسد.» و تا آستانه درگاه ما را بدرقه مي كند تا روزي ديگر.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 12:14  توسط مریم شبانی  |