تبليغاتX
روزمزه گی ها - گم شده بودم!

گم شده بودم. همین حوالي درلابلاي شلوغي هاي تهران چند روزي گم شده بودم. كم مانده بود لاي كاغذهاي روزنامه آرشيو شوم. هر روز همه را مي ديدم، مي خنديدم، حرف مي زدم...اما نه! گم شده بودم. حتي كسي نفهميد كه من گم شده ام. كسي از من نپرسيد كه خودت را پيدا كردي يا نه؟ چقدر بد بود گم شدن روزهاي گذشته...هرچه نگاه مي كردم ردي از خودم نمي يافتم . وامانده از پيدا كردن خود، كلافه مي شدم، خسته مي شدم.

امروز اما شادمانم. پيدا كردم. خود گمشده ام را چند روزي است كه پيدا كردم. مراقبش بودم كه بازهم فرار نكند. فعلا كه با من است و همراه من. مي بينمش كه لبخند برلب نشسته و چشم به من دوخته. امروز وقتي باهم تعيين تكليف كرديم به او قول دادم كه ديگر گم نشوم. قول دادم كه براي خود تنها يك بعد زندگي را بزرگ نكنم و غافل نشوم از همه چيزهاي ديگر. اما هنوز به من اطمينان ندارد. اين را در نگاهش مي خوانم. اما مي خواهم اطمينان بدهم كه ديگر گم نمي شوم. آخر مگر مي شود وقتي از پس روزها گم شدن، به يكباره چند روزي را زندگي كنم، دوباره فكر گم شدن به سرم بزند؟ نه! مطمئن باش. هر وقت تصميم به گم شدن بگيرم ياد همين چند شب پيش مي افتم كه با رضا قصد نياوران كرديم و ديدار استاد سعید حنايي كاشاني. لذت ساعتي شب نشيني با حنايي كاشاني مدتها بود كه بازتوليد نشده بود. لذت اينكه بنشيني و استاد مثل هميشه از تو بپرسد:« چي مي خوريد؟ چاي سبز، چاي قرمز، كاپاچينو، نسكافه و ...» حتي اگر اين بار داخل منزل نشوي و همراه با استاد رهي به پارك جمشيديه زني، بازهم مانع نمي شود تا چاي نوشيدن هاي سابق را از ياد ببري. اصلا همان اشتياق به نوشيدن چاي در فنجان هاي نارنجي است كه نيرويي را به تو مي دهد تا خود را پيدا كني. تا يادت بيايد كه در زندگي تنها خودت را گم نكرده اي، دوستان زيادي را هم گم كرده اي. اما من اين روزها هم خودم و هم ديگراني عزيز را پيدا كردم. سفر زينب عزيزم به ايران بهانه اي شد براي پيدا كردن چند عزيز ديگر. و چه لذتي دارد وقتي دوستان ديروز، پاي سفره امروز بنشينند و بگويند و بخندند.

اصلا اگر بازهم فكر گم شدن به سراغم آمد لبخندي مي زنم و نااميد برمي گردانمش. اين روزها راضي ام. خسته نيستم، بازهم شروع به كتاب خواني كرده ام؛ "آمريكا بر سرتقاطع" فرانسيس فوكوياما. بازهم فرصت كردم فيلم ببينم؛ "اينك بهشت" روايتي دوست داشتني از ذهنيت استشهاديون فلسطيني. از همه مهم تر 120 اسب اصيل را يكجا ديدم! در كانون چوگان. بازي چوگان را براي اولين بار از نزديك ديدم و لذت بردم. هنوز آهنگي كه دويدن اسب ها مي نواخت، در گوشم مي پيچد. خاطره يك روز به يادماندني در كانون چوگان كه به همين آساني فراموشم نمي شود.

پس بازهم تاكيد مي كنم: تا اطلاع ثانوي گم نمي شوم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 1:51  توسط مریم شبانی