اول: الان خود را از ميان انبوه كاغذها بيرون كشيدم. بازهم درگير داوري جشنواره نشريات دانشجويي شدم. شش سالي مي شود كه در لابه لاي آثار دانشجويي مي گردم و امتياز مي دهم. بيدار نشستن هاي شبانه براي خواندن آثار نشريات دانشجويي آن هم در ميانه مشغله مضاعف روزانه خسته ام نمي كند كه برعكس حسي خوب را برايم به همراه مي آورد. حس بازگشت به گذشته، حس همان روزهايي كه در نشريات دانشجويي مي نوشتم، همان روزهايي كه با هزار اميد در جشنواره نشريات دانشجويي شركت مي كرديم و وقتي جايزه اي نصيبمان نمي شد، داوران مفلوك را طعن و نفرين نثار مي كرديم!! حس خوب جواني، آرزو و اميد... اما هرسال كه مي گذرد به چشم مي بينم كه از غناي نشريات دانشجويي ما كاسته مي شود. نوشته هاي دانشجويي ما اكنون نه برآمده از فكر كه توصيفي ضعيف و سطحي از وضعيت دانشگاه و مشكلات دانشجويي است. چندسالي است كه كمتر نشريه اي وزين به چشم مي خورد و كمتر نوشته اي مستدل مي يابم. غوطه خوردن در لا به لاي آثار دانشجويي را دوست دارم اما ركود حاكم بر نشريات دانشجويي دلگيرم مي كند.
دوم: دو هفته نامه شهروند هم منتشر شد. ويژه نامه اي براي آمريكاي لاتين. ويژه نامه اي ماندگار و خواندني. تلاش دوستانم را مي ستايم كه برپايه آن هرچه اطلاعات سياسي، تاريخي، ادبيات، موسيقي، سينما، ورزشي و ... درباره آمريكاي لاتين مي خواهيم را مي توانيم اكنون در شماره پنجم مجله شهروند بيابيم. تقريبا تمام مجله را خواندم و لذت بردم.
سوم: در پايان يك روز خستگي، بي هدف پرسه زدن در خيابان هاي تهران و درنهايت متوقف شدن در مقابل شهركتاب كامرانيه لذتي است كه بازتكرار هزارباره آن هم خوشايند است. و چقدر اين لذت مضاعف مي شود كه در خلوتي شباهنگام در لابلاي قفسه هاي كتاب گم شوي. ره آورد يك ساعت حضور شبانه در شهركتاب خريد 4 كتاب بود و لذت ورق زدن كتاب هاي بيشمار ديگر. "قبضه قدرت" چسلاو ميلوش را خريدم تا روايت برنده جايزه نوبل لهستاني را از سال هاي فرمانروايي نازي ها بر كشور لهستان خواننده باشم. "درد زمانه پروانه ها" نوشته خوليا آلوارز را نيز خريدم تا حس زيباي خواندن "سوربز" بارگاس يوسا برايم بازتكرار شود. روايت زنداني شدن و شكنجه سه زن در زندان هاي مخوف "تروخيو" ديكتاتور معروف دومينيكن و بازهم سفر به سرزمين اعجاب انگيز آمريكاي لاتين.
چهارم: مدتي است كه ديگر به سازمان ادوار تحكيم نمي روم. از عضويت در شوراي مركزي سازمان استعفا داده ام اما خاطراتم را آنجا جا نگذاشتم. خاطرات دفتر تحكيم و سازمان ادوار تحكيم را در گوشه اي از ذهن خود جاي داده ام. خاطرات روزهاي خوب گذشته...
