چهار روز گذشت و اكنون بايد بهت را فراموش كرد و تن به باور داد. بايد پذيرفت واقعه را كه نسل ما به پذيرش واقعيات تلخ عادت دارد؛ كه تلخي ها، چاشني روزانه زندگي مان است و اميد، كالاي ناياب آينده غبار آلودمان.
هنوز چند روزي به هجدهم تير زمان بود كه روزنامه هم ميهن توقيف شد. در شلوغي آن عصرگاه شوم، آنها نيز براي همدردي به روزنامه آمدند:علي نيكونسبتي، مهدي عربشاهي و محمدهاشمي. مي خنديديم كه درميانه سخن به دوستان گفتم:« از ما كه گذشت، ديگر نوبت شماست!» اما نوبت آنها خيلي زود رسيد و نامنتظر. نوبت ديگران نيز نامنتظر رسيد تا باور كنيم كه بازهم 18 تيري متفاوت برايمان رقم زده اند. و ما چه زود باور كرديم...همان هنگام كه صداي گلوله در ميدان سپاه تهران طنين انداز شد، باور كرديم. همان هنگام كه درهاي دفتر ادوار تحكيم را شكستند و همسايه ها را از ورود به راهروها منع كردند، باور كرديم. همان زمان كه براي بازداشت ده نفر از دوستانمان، خيابان را بستند و ده ها ضد شورش آوردند، ما باور كرديم. نيازي به گذشت زمان نبود كه اين سال ها باور ناملايمات برايمان سهل است و آسان. هنوز آفتاب هجده تير پرفروغ مي درخشيد كه ما باور داشتيم كه روزهاي آينده را بايد در غياب دوستان و با ياد آنها بگذرانيم، پس متعجب نشديم وقتي كه در عصرگاه روز حادثه، از پس تماس هاي مكرر پسر، صدايي ناشناس به تلفن همراه عبدالله مومني پاسخ گفت و فرزند نگران او را چنين خطاب قرار داد:« پدرت فعلا سه –چهار روزي را خانه نمي آيد...». اكنون جز روانه كردن لبخندي تلخ، سخني نمي توان گفت كه در قاموس اين نامردمان، شفقت كالايي ناياب و واژه اي ناشناس است.
امشب به ياد بهاره هدايت و آسمان بزرگ دغدغه هاي زنانه اش،شمعي بايد روشن كنم تا كورسوي آن همچنان خواب راحت از چشمان ظلمت پسندان بربايد كه "بهاره" را مي توان چند روزي حبس كرد اما رويش ناگزير جوانه در "بهار" را هرگز.
