تبليغاتX
روزمزه گی ها - دلتنگی های روزانه

گرمای مردادماه و خستگی مضاعف و البته بی انگیزه گی خاص این روزها را به راحتی تحمل نمی کنم اگرچه هر روز که از خواب برمی خیزم برگی از تقویم را پاره می کنم تا شاید خستگی آغازین ساعات صبح را با پاره کردن برگه نمادین امروز قابل تحمل تر سازم. یادش بخیر! زیاد دور نیست! همین یک هفته قبل بود که عزم سفر به همین حوالی کردیم و چون همیشه سر از سرزمین های شمالی کشور درآوردیم. هرچه سیاست بازی و دورویی بود را در اتوبان تهران – کرج جا گذاشتیم و دیگر نه زبان که چشمانمان بود که در خارج از پایتخت به کار می آمد. چشم بستم و گشودم و ذهن را خالی کردم از هرآنچه این روزها ذهنی آشفته را ارزانی ام کرده است.

سفر به شمال اگرچه برایم دیگر به سفری تکراری تبدیل شده است،اما در دو روز آخر هفته قبل ردپای گذشته را ندیدم چرا که دریا طوفانی بود و جنگل ابری و سرد ومن نیز با ذهنی خالی همچون کودکی که هنوز حافظه ندارد هرجا که بودم تنها به روبرو نگاه  می کردم تا حافظه ام را با ثبت زیبایی هایی بدیع پر کنم.غافل از اینکه با بازگشت به تهران ، آغاز دوباره زندگی روزمره شهری چنان خود را بر ذهن تحمیل می کند که از آن همه لذت و زیبایی تنها خاطره ای گنگ و دور به جای خواهد ماند.اکنون اینجا دیگرطنین فریاد خود را نه از سر شوق می شنوم که رفتارهای دوگانه پیرامونیان طنین فریاد افسوس را بر حنجره ام تحمیل می کند.

تابستان را دوست ندارم و شاید بار تحمل حقیقت زندگی در این فصل بیش تر از قبل بر شانه ام سنگینی می کند و من را بی طاقت. باید خود را مجاب کنم که بی مهری های هفته های اخیر بخشی از واقعیت زندگی ماست و تنها این گرمای طاقت فرسای هوا است که کلافگی را نیز با ضرورت تحمل آن  همراه می سازد. اما هرچه هست این روزها صبح که از خواب بر می خیزم خود را کوک می کنم تا به اجبار حرکت کنم و صحبت کنم و بخندم و البته افسوس بخورم. خسته ام...از بخش کاری زندگی ام خسته ام و تنها زیبایی بخش دیگر زندگی است که تحمل آن را برمن هموار می سازد. روزنامه نگاری را دوست دارم اما از این روزنامه نگاری خسته ام...
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 23:39  توسط مریم شبانی  |