گرمای مردادماه و خستگی مضاعف و البته بی انگیزه گی خاص این روزها را به راحتی تحمل نمی کنم اگرچه هر روز که از خواب برمی خیزم برگی از تقویم را پاره می کنم تا شاید خستگی آغازین ساعات صبح را با پاره کردن برگه نمادین امروز قابل تحمل تر سازم. یادش بخیر! زیاد دور نیست! همین یک هفته قبل بود که عزم سفر به همین حوالی کردیم و چون همیشه سر از سرزمین های شمالی کشور درآوردیم. هرچه سیاست بازی و دورویی بود را در اتوبان تهران – کرج جا گذاشتیم و دیگر نه زبان که چشمانمان بود که در خارج از پایتخت به کار می آمد. چشم بستم و گشودم و ذهن را خالی کردم از هرآنچه این روزها ذهنی آشفته را ارزانی ام کرده است.
سفر به شمال اگرچه برایم دیگر به سفری تکراری تبدیل شده است،اما در دو روز آخر هفته قبل ردپای گذشته را ندیدم چرا که دریا طوفانی بود و جنگل ابری و سرد ومن نیز با ذهنی خالی همچون کودکی که هنوز حافظه ندارد هرجا که بودم تنها به روبرو نگاه می کردم تا حافظه ام را با ثبت زیبایی هایی بدیع پر کنم.غافل از اینکه با بازگشت به تهران ، آغاز دوباره زندگی روزمره شهری چنان خود را بر ذهن تحمیل می کند که از آن همه لذت و زیبایی تنها خاطره ای گنگ و دور به جای خواهد ماند.اکنون اینجا دیگرطنین فریاد خود را نه از سر شوق می شنوم که رفتارهای دوگانه پیرامونیان طنین فریاد افسوس را بر حنجره ام تحمیل می کند.
