امروز صبح در مسیر رفتن به روزنامه، تجمع و شعاردادن عده ای از مردم در خیابان روبروی دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران توجهم را جلب کرد. فریادهای" وامصیبتا! آمده اند نوه آیت الله بروجردی را ببرند" و یا "مردم غیرت کنید که دارند فرزند علی را می برند" باعث شد که خیلی زود خود را به هسته اصلی تجمع برسانم. جمعیتی که حدود هزار نفر بودند با فریاد و گریه مانع از بازداشت آیت الله کاظمینی بروجردی توسط نیروی انتظامی شده بودند. اول از همه فهمیدم که ایشان نوه آیت الله بروجردی نیست اما منابر او از منابر پرجمعیت سال های اخیر تهران است.تاجایی که در آخرین سخنرانی وی در ورزشگاه شهید کشوری که به مناسبت شهادت حضرت فاطمه در هشتم تیرماه سالجاری ایراد شده بود آنگونه که مریدانش می گفتند و به گواهی عکس هایی که از آن مراسم پخش می کردن جمعیتی بالغ بر 50 هزار نفر حضور یافتند. اما هرچه بود استقامت مریدان او و مقابله آنها با نیروی انتظامی و نهایتا عدم توفیق نیروی انتظامی در بازداشت وی نکته قابل توجهی بود که در چند ساعتی که در آن محدوده حضور داشتم به چشم دیدم. آنچه در نهایت شخصا از این تجمع به دست آوردم این بود که آیت الله از مروجان شیعه البته به زعم من از تقویت کنندگان فرقه گرایی در شیعه بودند. به اضافه اینکه مریدانش او را فردی مستجاب الدعوه می خواندند و برایش کراماتی از جمله شفای مریض نیز قایل بودند. اگر مطمئن بودم که دعواهای سیاسی در این قضییه نقش ندارد با اطمینان می گفتم که جرم وی ادعای ارتباط با امام زمان است. اگرچه این جمله را از هیچکدام از مریدانش نشیندم اما ادعای مستجاب الدعوه بودن مگر می تواند جز این باشد؟ به هرحال ازدیاد جمعیت از یک طرف و مقاومت برای بازداشت آیت الله نهایتا پای سردار طلایی را نیز به میانه دعوا کشاند. سردار طلایی آمده بود تا به مریدان شیخ بگوید که او بازداشت نخواهد شد و از آیت الله هم بخواهد که مریدانش را به آرامش دعوت کند. امری که اتفاق افتاد و شیخ نیز در سخنان کوتاهی پس از توصیه مریدان به آرامش برای حکومت اسلامی ایران تاسف خورد که با افرادی که هدفی جز تبلیغ اسلام و تشیع ندارند چنین برخوردهایی را صورت میدهند. شیخ البته یک هشدار دیگر نیز داد و آن اینکه رویکرد کنونی نظام باعث کشاندن منازعه لبنان و شیعه کشی آن کشور به ایران خواهد شد.سرانجام آیت الله حسین کاظمینی بروجردی با همراهی سردار طلایی به منزل رفت اگرچه مریدانش تاساعاتی بعد در مقابل درب منزل او حضور داشتند.
اما نکته قابل توجه در این منازعه شیوه برخورد نیروی انتظامی با معترضان بود.نیروی انتظامی که در سالهای اخیر در برخورد با تجمعات سیاسی و اجتماعی خشن ترین تصویر از خود را به یادگار گذاشته است امروز در مقابل تندترین سخنان مریدان شیخ خطاب به مقامات حکومت تنها معترضان را به آرامش دعوت می کرد. بی شک مریدان آیت الله از مخالفان رویکرد جمهوری اسلامی بودند ،البته با صبغه مذهبی. اینجا بود که من افسوس خوردم از اینکه تفاوت برخورد نیروی انتظامی با شهروندان این شهر را می دیدم. دانشجویان، زنان ،کارگران و سیاسیون در این مملکت حتی اجازه ندارند خواسته های خود در چارچوب قانون اساسی را فریاد زنند اما درگوشه ای دیگر از شهر با تجمع کنندگانی که البته آنها نیز خواسته هایی به حق یا ناحق خود را دارند هیچ برخوردی نمیشود. گویی تنها باید در زیر نقابی از دین به میانه میدان آمد تا شاید بتوان حرف خود را به گوش دیگران رساند. اگر تظاهر به دینداری نباشد در این نظام ایدئولوژیک دینی جایی برای اعتراض نمی ماند چرا که تفاوت است میان آن نیروی انتظامی که من در روز 22 خرداد در میدان هفت تیر دیدم و آن نیروی انتظامی که من هشتم مرداد در خیابان کاوه تهران مشاهده کردم. نمی دانم آیا زنانی که امروز با فریاد فرماندهان نیروی انتظامی را خطاب قرار می دادند آیا اصلا می دانند که قریب به دوماه قبل زنانی دیگر در میدان هفت تیر آن هنگام که در زیر ضربات باتوم کمر خم کرده بودند حتی فرصت آن نیافتند که فرماندهان نیروی انتظامی را ببینند تا شاید نه با عصبانیت که با درد از آنان علت ضرب و شتم خویش را جویا شوند؟ هرچه بود غائله بازداشت آیت الله تمام شد و من با پرسش هایی در ذهن به دفتر روزنامه رفتم.تاکنون خود و دوستانم را شهروند درجه دو این مملکت می دانستم اما امروز فهمیدم که در مقایسه با مریدان این آیت الله نه تنها شهروند درجه دو نیستیم که شاید شهروند درجه سه هم نباشیم. اکنون این سئوال ذهنم را قلقلک می دهد که آیا من و امثال من اصلا شهروند این مملکت محسوب می شویم؟سئوالی که اگر آن را فریاد کنم قطعا باید جواب آن را زیر ضربات باطوم بشنوم و مطمئن شوم که هنوز با شهروند شدن فاصله زیادی دارم! پس حالا تنها می توانم بگویم خوشا به حال مریدان آیت الله که حداقل هرچه دوست داشتند گفتند و کسی نیز با آنها برخورد نکرد!
