تبليغاتX
روزمزه گی ها - دلتنگی های روزانه

نبودم، چند روزي تهران نبودم. رفته بودم همين حوالي، جايي ديگر زير آسمان همين سرزمين. آسماني كه در تمام وسعت ايران به يك رنگ است و اين تنها ما هستيم كه در ذهن خود رنگي ديگر براي آن ترسيم مي‌كنيم. درسفر مجالي براي  پي‌گيري اخبار و رويدادهاي روز نيافتم و تنها با چند sms  دوستان مطلع شدم كه منصور اصانلو سرانجام پس از هفت ماه از زندان آزاد شده است. با sms دوستان فهميدم كه قرار است مراسمي در تهران براي بزرگداشت اكبر محمدي برگزار شود و باز هم از طريق همين دوستان مطلع شدم كه مراسم نه تنها لغو شده كه تعداد زيادي نيز بازداشت شده‌اند. ديگر پي‌گيري اينكه در لبنان چه اتفاقي مي‌افتد و در عراق چه خبر است برايم جذابيتي نداشت. اگرچه از شنيدن خبر آزادي اصانلو خوشحال شدم و به آزادي مهندس موسوي خوئيني و رامين جهانبگلو اميد بستم...

امروز صبح اما به تهران بازگشتم و بازهم اينترنت و بازهم دنياي اخبار و بازهم آشفتگي و خستگي ... نامه همسر مهندس موسوي را خواندم و به ياد اميرحسين كوچكي افتادم كه اين روزها ديگر بهانه پدر را بي‌تابانه‌تر از قبل مي‌گيرد. اخبار برگزاري كنگره جبهه مشاركت و خواندم و لبخند تلخي و بازهم نااميدي از آينده آنچه حركت اصلاح طلبي مي‌نامدندش اگرچه اميدوارم به اصلاح‌طلبي واقعي. اخبار مربوط به روز خبرنگار را خواندم و دلم گرفت از آنچه به نام خبرنگاري انجام مي‌دهيم  و خودخواسته محدوديت را بر قلم خويش تحميل مي‌كنيم و بازهم اخبار دلتنگ كننده...اما نمي‌دانم چرا وقتي سفر مي‌روم دلم براي تهران تنگ مي‌شود؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 16:42  توسط مریم شبانی  |