تلفن زنگ می زند. همسر موسوی خوئینی است. از تماس تلفنی مهندس خبر می دهد.می گوید:" دسترسی به رادیو و روزنامه را قطع کرده اند.مرخصی هم خبری نیست یا نیمه شعبان و یا ظهور امام زمان." باز هم می گوید مهندس از حال بچه ها پرسید و گفتم:" زهرا را چند روزی به منزل خان دایی فرستادم تا شاید بازی با دخترکان همسن و سال روحیه اش را تغییر دهد.اما امیرحسین..." بغضش می ترکد...
و من نیز بغض می کنم. مثل همان شب در ضیافت روزنامه شرق که امیرحسین در بغل عطریانفر می گریست و ما نیز به آرامی می گریستیم. مثل تمام وقت هایی که امیرحسین با شیرینی خاص بیانش گوشی تلفن همراهم را طلب می کند:" خاله، ببین! گوشیتو بده." و بعد چند شماره می گیرد و اولین کلام پس از شماره گرفتن:" الو بابا سلام. پرستار آمپولت رو زده؟ خوب..." مثل همان روزی که پرسید:" خاله! بابات کجاست؟" و من گفتم:" نمی دونم امیرحسین.از بابام خبر ندارم." اما امیرحسین کوچک ما بی درنگ پاسخ گفت:" خاله من می دونم.بابات رفته بیمارستان. خوب برو دیدنش. من با مامانم یه بار رفتم بیمارستان دیدن بابام..." ومن بازهم بغض...
"بهانه می گیرد...این روزها خیلی بهانه می گیرد" این را دیروز همسر مهندس گفت و روبرگرداند تا چشمهایش را نبینم.مثل همان شب که در حین رانندگی درددل می کرد و من نشسته در صندلی پشت ،صورتش را نمی دیدم اما لرزش صدایش را...
امیرحسین را مثل همیشه صدا زدم:" به خاله یه بوس کوچولو می دی؟" و او نیز چون همیشه سرش را بی درنگ جلو آورد.بوسیدمش اما می دانستم که دریا دریا محبت من و دوستان نمی تواند جایگزین قطره ای از محبت مهندس موسوی باشد.
