تبليغاتX
روزمزه گی ها - قدم زدن در پیاده رو خاطرات...

دوساعت فراموشی دیشب لذت بخش بود. دوساعت گوش سپردن به صدای گرم شهرام ناظری کافی بود تا بار دیگر در پیاده روی خاطرات روزهای دبیرستان و دانشگاه قدم بزنم و یادم بیاید آن ساعاتی را که با "مطرب مهتاب رو" آرام می گرفتم و با "حیرانی" انرژی مضاعفی برای گذران دقایق بعد ذخیره می کردم. دیشب از پس روزهایی پر تنش و ناآرام دوساعت با دیدن آرامش شهرام ناظری آرام گرفتم و با گوش سپردن به صدای گرم او خستگی چندماهه از ذهن زدودم. "باز آمدم تا قفل زندان بشکنم" را همچون حدیث این روزها شنیدم و همراه با ناظری زمزمه کردم  که" ای لولیان یک لولی ای دیوانه شد". حس خوبی بود فراموشی دیشب، اندک بود اما مغتنم. "زمستان" اخوان ثالث را شنیدن و سپس فریاد برآوردن که " عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها". دیشب معرکه عشق و جنون بود با صدای ناظری. " اندک اندک جمع مستان می رسند" پس "بیا بگشای، در بگشای دلتنگم".

دوساعت فراموشی تلخ، دوساعت از یاد بردن، لذتی تلخ اما دلچسب تر از لذت های شیرین پیشین. لذت تلخ دیشب را فرزانه عزیز برایم ارمغان آورد تا ساعتی از یاد ببرم آنچه این روزها ذهنی خسته و نگران را ارزانی ام داشته است.

...هنوز در پیاده روی نوجوانی قدم می زنم....تنهای ام را چرا برهم می زنید آخر؟! چه کسی بود که گفت مقابل روزنامه اعتمادملی بمب دست ساز انداخته اند؟! تو بودی که به یادم آوردی مهندس موسوی هنوز در زندان است و امیرحسین...؟! چرا از توافق های هسته ای در پرده سخن می گویی؟! راستی همکاران شرقی ام چه می کنند؟!... یک لولی ای دیوانه شد...باز آمدم تا قفل زندان بشکنم...

 

 

شهرام ناظری با کاپوکی بازگشت/گزارش اعتمادملی 

بازآمدم ، بازآمدم تا قفل زندان بشکنم / گیسو فغفوری

رقص دستمال‌ها در اولین شب کنسرت شهرام ناظری/ رادیو زمانه

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 13:50  توسط مریم شبانی  |